خاطره‌اي از شهداي مهندسي؛رزمنده‌اي كه دقايقي پيش از شهادت، نماز خواندن را آموخت

گفتم: «تو كه واسه خاطر خدا مي‌جنگي، حيف نيس نماز نمي‌خوني؟!» اشك توي چشم‌هاي قشنگش جمع شد، ولي با لبخند گفت: «مي‌توني نماز خوندن رو يادم بدي؟». نماز خواندن را ياد گرفت و موقع برگشتن، خمپاره‌اي توي آب خورد و پارو از دستش افتاد.

21 آذر 1392-08:32:03


خاطره‌اي از شهداي مهندسي؛رزمنده‌اي كه دقايقي پيش از شهادت، نماز خواندن را آموخت
21 آذر 1392-08:32:03
منبع: خبرگزاري ايكنا
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبير سايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

داخل گردان شايعه شده بود كه نماز نمي‌خواند. مرتضي رو كرد به من و گفت: «پسره انگار نه انگار كه خدايي هست، پيغمبري هست، قيامتي ...، نماز نمي‌خونه...» باور نكردم و گفتم: «تهمت نزن مرتضي. از كجا معلوم كه نمي‌خونه، شايد شما نديديش. شايدم پنهوني مي‌خونه كه ريا نشه.»

نماز واجب كه ريا نداره

اصغر انگار كه مطلبي به ذهنش رسيده باشد و بخواهد براي غلبه بر من از آن استفاده كند، گفت: «آخه نماز واجب كه ريا نداره. پس اگه اين‌طور باشه، حاج‌‌آقا سماوات هم بايد يواشكي نماز بخونه. آره؟» مشهدي صفر با يك نگاه سنگين، رو به اصغر و مرتضي كرد و گفت: «روايت هست كه اگه حتي سه شبانه روز با يكي بودي و وقت نماز به اندازه دور زدن يه نخل ازش دور شدي، نبايد بهش تهمت تارك‌الصلاة بودن را بزني. گناه تهمت، سنگين‌تر از بار تمامي كوهه.»

اصغر ميان حرف مشهدي صفر آمد و گفت: «مشتي، من خودم پريروز وقت نماز صبح، زاغشو چوب زدم، به همين وقت عزيز نمازشو نخوند...» گفتم: «يعني خودت هم نماز نخوندي؟» اصغر جواب داد: «مرد حسابي من نمازمو سريع خوندم و اومدم توي سنگر، تا خود طلوع آفتاب كشيك‌شو كشيدم.»

مشهدي صفر سرفه‌اي كرد و دستانش را بر روي زانوهايش گذاشت، بلند شد و هنگام خارج شدن از سنگر گفت: «استغفرالله ربي و اتوب اليه....» سپس، به سرعت از سنگر دور شد. اصغر كوتاه نيامد و رو به من اظهار كرد: «جواد جون، فدات شم! مگه حديث نداريم كسي كه نمازشو عمداً ترك كنه، از رحمت خدا بدوره؟» در جوابش گفتم: «بابا از كجا مي‌دوني تو آخه؟! اين بدبخت تازه يه هفته است اومده، كم‌كم معلوم ميشه دنيا دست كيه...»

آدم مرموزي بود؛ ساكت و تودار

آدم مرموز، ساكت و توداري بود. انگار نمي‌‌توانست با كسي ارتباط برقرار كند. چند باري سعي كردم نزديكش شده و با وي ارتباط برقرار كنم، اما نتوانستم اين كار را انجام بدهم. تنها توانستم اسمش كه «كيارش» بود را ياد بگيرم و دريافتم كه داوطلب به جبهه آمده است. هنگام غذا خوردن، از آشپزخانه غذايش را مي‌گرفت و در گوشه‌اي از خاكريز، به تنهائي مشغول غذا خوردن مي‌شد. به هيچ وجه با جمع، كاري نداشت. تنها براي رزم شب و صبحگاه، همراه با ساير رزمندگان ديده مي‌شد. اغلب دژباني را برمي‌گزيد و به كمين‌ها نمي‌رفت.

اين رزمنده دوران دفاع مقدس در خاطراتش ادامه مي‌دهد: «حاجي فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عمليات. پتو را كه كنار زدم، ديدم كيارش هم توي سنگر نشسته. سلام كردم و وارد شدم. حاجي طبق عادت هميشگي‌اش كه موقع ورود همه، تمام‌قد مي‌ايستاد، جلوي پايم تمام‌قد بلند شد و گفت: «خوش اومدي آقاجواد، بشين داداش.»

به سمت كيارش رفته و دستم را به سوي وي دراز كردم و گفتم: «مخلص بچه‌هاي بالا هم هستيم، داداش يه ده ‌تومني بگير به قاعده دو تومن ما رو تحويل بگير.» اين رزمنده دستم را با محبت فشار داد، در حالي كه سرخ شده بود، گفت: «اختيار داريد آقاجواد! ما خاك پاي شماييم.» رو كردم به حاج اكبر و گفتم: «جانم حاجي، امري داشتيد؟»

رفتن به كمين با آقاكيارش

حاج‌آقا در جوابم بيان كرد: «عرض شود خدمت آقاجواد گل كه فردا كمين با آقاكيارش، ان‌شاءالله توي سنگر حبيب‌اللهي. گفتم در جريان باشيد و آماده. امشب خوب استراحت كنيد، ساعت سه صبح جابجايي نيرو داريم. ان‌شاءالله به سلامت بريد و برگرديد.»

در حالي كه سعي داشتم تعجب، خوشحالي و اضطرابم را از حاج اكبر و كيارش پنهان كنم: «از در سنگر بيرون رفتم. توي دلم قند آب شد كه بيست‌وچهار ساعت با كيارش، تنها توي يك قايق هستيم؛ هر چند دوست داشتم بدانم، چه‌طور حاج اكبر راضي شده كه كيارش را توي تيم كمين راه بدهد؟ فرصت خوبي بود تا سر از كارش در بيارم. اين پسر كه نه بهش مي‌آمد بد و شرور باشه و نه نفوذي، پس چرا نماز نمي‌خونه؟ چرا حفاظت تأييدش كرده كه بياد گردان عمليات؟ خلاصه فرصت مناسبي بود تا بتوانم براي سؤال‌هايي كه چهار، پنج روزي ذهنم را سخت به خودش مشغول كرده بود پيدا كنم.»

مي‌تواني نماز خواندن را يادم بدهي؟

وي در خاطراتش مي‌افزايد: «زمان اعزام به كمين فرا رسيد. با يكديگر به سوي سنگر كمين رفتيم، بيست‌وچهار ساعت مأمور شديم؛ با چشم خودم ديدم كه نماز نمي‌خواند. توي سنگر كمين، در كمينش بودم تا سر حرف را باز كنم. هر چه تقلا كردم تا بتوانم حرفم رو شروع كنم، نشد. هوا تاريك شده بود و تقريباً هجده ساعت بدون حرف خاصي با هم بوديم. كم‌كم داشتم نااميد مي‌شدم كه بالاخره دلم را به دريا زدم. و گفتم: «تو كه واسه خاطر خدا مي‌جنگي، حيف نيس نماز نمي‌خوني؟!» اشك توي چشم‌هاي قشنگش جمع شد، ولي با لبخند گفت: «مي‌توني نماز خوندن رو يادم بدي؟» گفتم: «يعني بلد نيستي نماز بخوني؟» در جوابم گفت: «نه تا حالا نخوندم...»

وي در ادامه بيان خاطراتش از اي


خاطره‌اي از شهداي مهندسي؛رزمنده‌اي كه دقايقي پيش از شهادت، نماز خواندن را آموخت

21 آذر 1392-08:32:03

منبع: خبرگزاري ايكنا

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبير سايت


تصاوير تكميلي: