سرداري كه با يك پا مي جنگيد

راهي كه امام حسين (ع) رفت، اگر ما نرويم، شيعه نيستيم. سوگند ياد مي‌كنم نايب حضرت مهدي (عج)، حضرت روح‌الله خميني است او بر حق است او بر همه ولي است.

2 بهمن 1393-10:20:23


سرداري كه با يك پا مي جنگيد
2 بهمن 1393-10:20:23
منبع: خبرگزاري پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبير سايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

خبرگزاري پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس:

پدر شهيد انبارلويي ، مرد باايمان و زحمت كشي بود. بعد از ازدواج خانه كوچكي تهيه‌ و از راه كارگري مخارج زندگي را تأمين مي‌كرد. محمدصادق چهارمين فرزند خانواده بود، كه ۲۰ مهر ۱۳۳۴ در قزوين به دنيا آمد. دو- سه سال بيشتر نداشت كه به‌شدت بيمار شد. يك هفته كار مادر شده بود دوا و درمان فرزندش ، اما هيچ‌كدام افاقه نمي‌كرد و دكترها هم به علت ضعف بيش از حد كودك در اثر بيماري از او قطع اميد كرده بودند. پدر هر شب كه به خانه مي‌آمد با ديدن كودك بيمارش خستگي تمام روز درجانش مي ماند و تنها كاري كه از دستش برمي آمد اشك ريختن و دعا براي شفا كودك بود تا درنهايت در يك شب خوابي ديد ، به او عنايتي شد و محمدصادق شفا يافت.دوباره صداي شادي و بازي‌هاي كودكانه او دل پدر و مادر را پر از گرمي و نشاط كرد.

روزهاي كودكي و نوجواني را سپري كرد. دوران سربازي را در حالي گذراند كه هر نقطه از كشور آبستن حوادث انقلاب بود، او حتي در طي اين دو سال هم‌دست از كارهاي انقلابي اش برنداشت. هر بار كه براي مرخصي به قزوين مي‌آمد در تكثير اعلاميه ها به برادرش كمك مي كرد و با اتمام مرخصي، وقتي بايد براي ادامه خدمت به شيراز برمي گشت تعدادي اعلاميه هم با خود مي‌برد و درواقع رابطي بين اين دو شهر بود.

بعد از پايان دوران سربازي ازدواج نمود، شرطش براي ازدواج اين بود كه همسرش دستگيري، زندان، شكنجه، و شهادت او را بپذيرد.

هنوز زماني از پيروزي انقلاب نگذشته بود كه دشمنان جنگ تحميلي هشت ساله را پيش آوردند. محمدصادق كه جواني ۲۵ ساله بود جزء اولين گروه‌ها از طرف بسيج به سومار اعزام شد. در سال ۶۱ خداوند به او فرزند پسري عنايت نمود و در سال ۶۳ صاحب دختري شد. هرسال ماه محرم كه مي‌آمد حال و هوايش جور ديگري بود در بين مصيبت‌هاي امام حسين (ع) بيشتر از همه براي سه‌ساله امام حسين اشك مي‌ريخت و عاقبت هم وقتي دخترش سه سال بيشتر نداشت به شهادت رسيد.

راه شهيد انبارلويي براي رسيدن به شهادت:

در امام زاده اسماعيل دعا مي خوانديم و در آن اوج دعا من از خدا شهادت خواستم و برگشتم به دل خودم رجوع كردم كه آيا در دلم نيز اين را مي خواهم يا فقط در زبان است كه مي گويم و ديدم كه زبان و دلم يكي نيست و زبانم به خاطر اينكه همه دارند اين را مي گويند و مجلسي است عمومي در جهت اين مسائل و بچه هاي بسيجي شهادت طلب در بين ما مي گويند زبان من هم اين را مي گويد: به خودم گفتم تو ضعف داري وبايد اين ضعف را از بين ببري و اين بود كه در اين جهت كوشش كردم و الحمدالله به اين مرحله رسيدم كه شهادت در تمام وجودم باشد و قلب و زبانم يكي شود.

خاطره هاشم ذوالقدر همرزم شهيد محمدصادق انبار لويي:

ايشان به مسائل مذهبي مقيد بودند و عشق و علاقه بسياري به آقا امام زمان داشت، حتي اسم بچه هايشان را مهدي و مهديه گذاشت. مي گفت مي‌خواهم هر چه قدر خدا به من بچه بدهد اسم امام زمان را روي آن ها بگذارم. هركس به مظلوم كمك مي‌كرد موردعلاقه ايشان بود و نسبت به بيت المال بسيار حساس بود. ما حالت عصبانيت در ايشان نديديم. اگر كاري را به بچه ها دستور مي‌داد اول خودش دست به كار مي‌شد.

سرداري كه با يك پا مي جنگيد

سال ۶۴ در طلاييه مجروح شد. زماني كه خانواده به عيادتش رفتند، پدر كه هميشه نگران خانواده و فرزندان او بود گفت خدا را شكر تو ديگر مجروح شدي و به جبهه نمي‌روي. محمدصادق در جواب پدر لبخندي زد و گفت: اگر شما به همراه من به جبهه بياييد و معجزات و معنويتي كه در جبهه هست را ببينيد ديگر اين حرف را نمي‌زنيد و ادامه داد: اين بار پايم را در جبهه جا گذاشتم، و براي آوردن آن بايد بروم.

با آن وضعيت به جبهه برگشت. معاون لجستيك تيپ الها دي بود كه در ۶۶/۱۲/۲۲ در منطقه بنديخان (ارتفاعات بالامكو) و در عمليات والفجر ۱۰ براثر برخورد تركش خمپاره به درجه رفيع شهادت نائل گرديد.

خاطره‌اي از زبان هم رزم شهيد جابرالله شيخ:

در منطقه عملياتي بارندگي شده بود شهيد انبار لويي هم آنجا فعاليت مي كرد. مجروح بود و پايش از مچ قطع شده بود و پاي مصنوعي داشت، براي راه رفتن عادي هم درد زيادي تحمل مي‌كرد چه برسد به آن هواي باراني و زميني كه پر از گل بود. هر بار كه قدم برمي‌داشت پاي مصنوعي از پايش جدا مي شد و همين‌كه او پاي مصنوعي را محكم مي كرد، دوباره اين اتفاق تكرار مي‌شد اما هيچ به روي خودش نمي آورد و به كارش ادامه مي داد.

سيد محمد عبد حسيني لحظاتي قبل از شهادت او را اينگونه روايت مي‌كند:

لحظات قبل از عمليات بود، من با فرزند يكي از شهدا، تجهيزاتمان را كامل بستيم و داشتيم مي رفتيم، در حال رفتن بوديم كه انبار لويي ما را صدا كرد، او به خاطر سادات بودنم، علاقه زيادي به من داشت. گفت: عبد حسي


سرداري كه با يك پا مي جنگيد

2 بهمن 1393-10:20:23

منبع: خبرگزاري پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبير سايت


تصاوير تكميلي: