عباس گفت: خانم! ديگر من را نمي‌بيني

همسر شهيد عباس بابايي:گفت مليحه خواهش مي‌كنم ناراحت نباش. آنجا صبر را از خدا بگير، گفتم: يعني چه؟ گفت مي‌خواهم بگويم برگشتي من را نمي‌بيني. گفتم اين چه حرفي است كه به اين راحتي مي‌زني؟

6 مهر 1388-09:34:23


عباس گفت: خانم! ديگر من را نمي‌بيني
6 مهر 1388-09:34:23
منبع: خبرگزاري فارس
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبيرسايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

همسر شهيد عباس بابايي:گفت مليحه خواهش مي‌كنم ناراحت نباش. آنجا صبر را از خدا بگير، گفتم: يعني چه؟ گفت مي‌خواهم بگويم برگشتي من را نمي‌بيني. گفتم اين چه حرفي است كه به اين راحتي مي‌زني؟

*درآمد:

دوشان تپه همان جايي است كه هلي‌كوپتر حامل همسر شهيد بابايي به زمين نشست. او كه سفر حج را نيمه تمام رها كرده بود، از هلي‌كوپتر پياده شد. باورش برايش خيلي سخت بود. نمي‌خواست نگاه مستقيمش را تعقيب كند؛ اما انگار اين چشم‌هاي منتظر ساليان دور، اختيارش را از دست او خارج كرده است. در امتداد نگاهش، دختر 11 ساله‌اش را ديد كه با دسته گلي به استقبال مادر آمده است و جمعيتي كه پشت فرزندش ايستاده‌اند.

دختر جلو مي‌آيد. مادر توان حركت ندارد و انگار پاهايش را به زمين دوخته‌اند. دختر نزديكتر مي‌شود. چشمانش سرخ شده و موهايش پريشان است. واي خداي من! لباس سياه به تن دارد. پاهاي مادر مي‌لغزد و بدون اينكه از زمين جدا شود، او را به زمين مي‌كشد و ديگر هيچ نمي‌فهمد. با صديقه (مليحه) حكمت، همسر آن بزرگوار به گفت‌و‌گو نشستيم تا بتوانيم گوشه‌اي از بزرگي‌هاي روحي را به تماشا بنشينيم كه به وسعت آسمان‌ها است. حكمت، اكنون عضو شوراي اسلامي شهر قزوين است.

*خانم حكمت، از شما مطالب زيادي تاكنون نقل شده است؛ اما دوست دارم امروز از شما حرف‌هايي را بشنوم كه كمتر گفته شده باشد و شايد هم اقتضاي گذشت زمان باشد. در ضمن بنا دارم گفت‌و‌گو را در دو ساحت پيش ببرم. يك بخش اختصاص دارد به زندگي مشترك شما با ايشان و بخش بعد درباره دوران مبارزات ايشان است. پس اول بگوييد كه تاريخ دقيق تولد خودتان و عباس كي بوده است؟

خانم حكمت:عباس كه پسرعمه‌ام بود. 14 آذر 1329 به دنيا آمد و من هم اول خرداد 1337 در بيمارستان بوعلي قزوين بدنيا آمدم و آن موقع هر دو در قزوين، خيابان سعدي زندگي مي‌كرديم.

*ارتباط شما با عباس، چطور بود؟

خانم حكمت:ما چون با هم فاميل بوديم، هميشه پيش هم بوديم و رفت و آمد‌ها هم هميشگي و فاميلي بود. از بچگي با هم بازي مي‌كرديم. با هم درس مي‌خوانديم و خيلي وقت‌ها هم سر يك سفره با هم و با اهل خانواده مي‌نشستيم.

*چطور شد كه ايشان از شما خواستگاري كرد؟

خانم حكمت:من دانش‌آموز دوم دبيرستان بودم كه عباس از من خواستگاري كرد. اين كه چطوري اين اتفاق افتاد بگذريم؛ اما من واقعاً شوكه شده بودم. چرا كه تنها چيزي كه اصلاً فكرش را نمي‌كردم، همين بود. من، عباس را دُرست مثل برادر خودم مي‌دانستم و ارتباطات ما هم تا آن موقع واقعاً برادرانه بود و اصلاً چيزي به نام عشق و دوست داشتن در ميان نبود. بنا‌بر‌اين وقتي به خواستگاري من آمدند، خيلي ناراحت شدم و اصلاً فكرش را هم نمي‌كردم كه بتوانم تصوراتي را كه از عباس در ذهنم داشتم، كنار بگذارم. وقتي ايشان به خواستگاري من آمدند 15 ساله بودم. هنگام جاري شدن خطبه عقد حتما بايد 16 سال مي‌داشتم، به‌همين دليل براي ثبت يك سال سنم را بالا برديم و من در شناسنامه متولد 36 هستم. اين را مي‌خواهم بگويم كه در هنگام ازدواج سن پاييني داشتم.

*سال 54 بود، درست است؟

*خانم حكمت:بله!

*نحوه فعاليت ايشان در آن سال‌ها چگونه بود؟

*خانم حكمت:زماني كه ما با هم ازدواج كرديم درجه ستواني داشت و تازه از امريكا برگشته بود. فكر مي‌كنم دوره خلباني را حدودا سال 51-50 سپري كرد، در عين حالي كه قبلش رشته پزشكي هم قبول شده بود و خانواده اصرار داشت كه پزشكي را انتخاب كند؛ اما با توجه به اينكه خودش از همان ابتدا دوست داشت خدمت شايسته‌اي به ملت بكند، در عين حالي كه پزشكي هم خدمت شايسته‌اي است، ولي تمايل داشت كارهاي بسيار سختي را دنبال كند و همواره مي‌گفت هر چقدر ما بتوانيم در كارهاي سخت وارد شويم بيشتر به خدا نزديك مي‌شويم، به‌همين دليل دوره پزشكي را رها كرده و خلباني را ادامه داد. چون ما آن موقع در مشهد زندگي مي‌كرديم، او قبل از رفتن به آمريكا به آنجا آمد و با پدرم، كه دايي‌اش مي‌شد، مشورت كرد و ايشان را متقاعد كرد. فكر مي‌كنم حدود 53-52 از رشته خلباني فارغ‌التحصيل شده و مجوز خلباني را از آنجا گرفت، به ايران بازگشت و با درجه ستواني به خواستگاري من آمد.

*بعد از بازگشت از آمريكا، نحوه فعاليتشان به‌چه صورتي بود؟

خانم حكمت:ايشان از زماني كه برگشت، خدمتش در پايگاه وحدتي آن زمان در دزفول انجام گرفت، و زماني كه ما با هم ازدواج كرديم اول زندگيمان آنجا بود.

*در دزفول چه فعاليت هايي مي‌كردند؟

*خانم حكمت:پرواز مي‌كردند، ماموريتي نبود چون جنگي هنوز رخ نداده بود، پروازهاي داخل شهر، پاسداري از آسمان‌ها، در اداره كارهاي اداري انجام مي‌دادند، تا زماني كه پروازي برايش صورت بگيرد.

*در آن شرايط چه حالي داشتيد


عباس گفت: خانم! ديگر من را نمي‌بيني

6 مهر 1388-09:34:23

منبع: خبرگزاري فارس

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبيرسايت


تصاوير تكميلي: