كاربر ميهمان چهارشنبه، 26 مهر 1396
 
پايداري - پايگاه اينترنتي پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

صفحه نخست| ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره

جستجو:  

صفحه نخست

اخبار

محتواها

نمايشگاه

جستجو

ویژه نامه های الکترونیکی

● فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

● پژوهشکده مدیریت و سیاست دفاعی دفاع مقدس

● پژوهشکده علوم نظامی و مهندسی دفاع مقدس

● پژوهشکده تاریخ، ادبیات و فرهنگ دفاع مقدس

پايداري - محتواها

نمايش فهرست‌وار

ويژه‌‌نامه فهرستگان


مقالات

اسناد مكتوب

تصاوير

كتاب

اسناد صوتي

اسناد ويدئويي

پايان نامه

پايداري - كاربران

ثبت نام

ورود

صفحه شخصي

ارسال

◊ مقاله

◊ سند مكتوب

◊ تصوير

◊ كتاب

◊ سند صوتي

◊ سند ويديويي

◊ پايان نامه

 



بره گمشده عباس

با سر و صداي محمود از خواب پريدم. محمود در حاليكه هرهر مي خنديد رو به عباس گفت: «عباس پاشو كه دخلت درآمده. فك و فاميلات آمده اند ديدنت!» عباس چشمانش را ماليد و گفت: «سر به سرم نگذار. لرستان كجا، اين جا كجا؟

29 مرداد 1387-09:29:48


بره گمشده عباس
29 مرداد 1387-09:29:48
منبع: سايت شهيد آويني
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبيرسايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

با سر و صداي محمود از خواب پريدم. محمود در حاليكه هرهر مي خنديد رو به عباس گفت: «عباس پاشو كه دخلت درآمده. فك و فاميلات آمده اند ديدنت!» عباس چشمانش را ماليد و گفت: «سر به سرم نگذار. لرستان كجا، اين جا كجا؟»

- خودت بيا ببين. چه خوش تيپ هم هستند. واست كادو هم آورده اند!

همگي از چادر زديم بيرون. سه پيرمرد لر با شلوار پاچه گشاد و چاروق و كلاه نمدي به سر در حاليكه يكي از آنها بره سفيدي زير بغل زده بود، مي آمدند. عباس دودستي زد به سرش و ناليد: «خانه خراب شدم!»

به زور جلوي خنده مان را گرفتيم. پيرمردها رسيده نرسيده شروع كردند به قربان صدقه رفتن و همه را از دم با ريش زبر و سوزن سوزني شان گرفتند به بوسيدن. عباس شرمزده يك نگاه به آنها داشت يك نگاه به ما. به رو نياورديم و آورديمشان تو چادر. محمود و دو، سه نفر ديگر رفتند سراغ دم كردن چايي. عباس آن سه را معرفي كرد: پدر، آقا بزرگ و خان دايي، پدرزن آينده اش. پيرمردها با لهجه شيرين لري حرف مي زدند و چپق مي كشيدند و ما سرفه مي كرديم و هر چند لحظه مي زديم بيرون و دراز به دراز روي شكم مان را مي گرفتيم و ريسه مي رفتيم. خان دايي يا به قول عباس، خالو جان بره را داد بغل عباس و گفت: «بيا خالو جان، پروارش كن و با دوستانت بخور.» اول كار بره نازنازي لباس عباس آقا را معطر كرد و ما دوباره زديم بيرون. ولخرجي كرديم و چند بار به چادر تداركات پاتك زديم و با كمپوت سيب و گيلاس از مهمان هاي ناخوانده پذيرايي كرديم. پدرزن عباس مثل اژدها دود بيرون داد و گفت: «وضعتان كه خيلي خوبه. پس چي هي مي گويند به جبهه ها كمك كنيد و رزمنده ها محتاج غذا و لباس و پتويند؟» عباس سرخ شد و گفت:«نه كربلايي شما مهمانيد و بچه ها سنگ تمام گذاشته اند.» اما اين بار پدر و آقا بزرگ هم ياور خان دايي شدند و متفق القول شدند كه ما بخور و بخواب كارمان است والله نگهدارمان!

كم كم داشتيم كم مي آوريم و به بهانه هاي الكي كركر مي كرديم و آسمان و صحرا را نشان مي داديم كه مثلا به ابري سه گوش در آسمان مي خنديديم! شب هم پتوهايمان را انداختيم زيرشان و آنها تخت خوابيدند.

از شانس بد آن شب فرمانده گردان براي اين كه آمادگي ما را بسنجد، يك خشم شب جانانه راه انداخت. با اولين شليك، خان دايي و آقا بزرگ و پدر يا مش بابا مثل عقرب زده ها پريدند و شروع به داد و هوار كشيدن و يا حسين و يا ابوالفضل به دادمان برس، كردن.

لابه لاي بچه ضجه مي زدند و سينه خيز مي رفتند و امام حسين را به كمك مي طلبيدند. اين وسط بره نازنازي يكي از فرمانده هان را اشتباه گرفته بود و پشت سرش مي دويد و بع بع مي كرد. ديگر مرده بوديم از خنده.

فرمانده فرياد زد: «از جلو نظام!» سه پيرمرد بلند فرياد زدند: «حاضر!» و بره گفت: «بع! بع!» گردان تركيد. فرمانده كه از دست بره مستأصل شده بود دق دلش را سر ما خالي كرد: بشين، پاشو، بخيز!

با هزار مكافات به پيرمرد حالي كرديم كه اين تمرين است و نبايد حرف بزنند تا تنبيه نشويم. اما مگر مي شد به بره نازنازي حرف حالي كرد. كم كم فرمانده هم متوجه موضوع شد. زودتر از موعد مقرر ما را مرخص كرد. بره داشت با فرمانده به چادر مسئولين گردان مي رفت كه عباس با خجالت و ناراحتي بغلش كرد و آورد. پيرمرد ها ترسيده و رميده شروع كردند به حرف زدن كه: «بابا شما چقدر بدبختيد. نه خواب داريد و نه آسايش. اين وسط ما چكاره ايم، خودمان نمي دانيم!»

صبح وقتي از مراسم صبحگاه برگشتيم، ديديم كه عباس بره اش را بغل كرده و نگاه مان مي كند. فهميديم كه سه پيرمرد فلنگ را بسته اند و بره را گذاشته اند براي عباس. محمود گفت: «غصه نخور، خان دايي پيرمرد خوبي است. حتماً دخترش را بهت مي دهد!» عباس تا آمد حرف بزند بره صدايي كرد و لباس عباس معطر شد!


بره گمشده عباس

29 مرداد 1387-09:29:48

منبع: سايت شهيد آويني

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبيرسايت


تصاوير تكميلي:

امتياز:

   0

نسخه قابل چاپ متن مقاله ارسال براي دوستان

 نظرات (0)

نام

پست الكترونيك

عنوان نظر

متن نظر

 

نظرات شما پس از بازبيني و تاييد توسط سايت در قسمت نظرات در همين صفحه به معرض نمايش در خواهد آمد.

امتياز به مطلب: كمتر  بيشتر    

فراخوان
فراخوان شركت در

فراخوان شركت در

نشست هم‌انديشي «دشمن‌شناسي در ادبيات داستاني دفاع مقدس»

نمايش...

فراخوان دعوت به نشست
فراخوان شركت در

فراخوان شركت در

نشست هم‌انديشي «تاب‌آوري دفاع مقدس»

نمايش...

كسر خدمت
اطلاعيه: طرح هاي پژوهشي كسر خدمت

اطلاعيه: طرح هاي پژوهشي كسر خدمت

فرآيند انجام پروژه‌ تحقيقاتي به عنوان بخشي از خدمت سربازي

نمايش...

فراخوان
فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

قابل توجه كليه صاحبنظران، پژوهشگران، مدرسان و صاحبان انديشه

نمايش...


© 1386-1395 کلیه حقوق برای پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس محفوظ است.

نمايش و ارائه‌ي محتواها اعم از مقاله، كتاب و ... الزاماً به معناي ديدگاه بنیاد نمي‌باشد و تنها بيان كننده نظرات شخصي نويسندگان و بوجودآورندگان آنها مي‌باشد. برداشت، نمايش و ارائه كليه‌ي محتواهاي اين وبگاه تنها با ذكر صحيح و كامل منبع و برقراري پيوند مجاز مي‌باشد.

  ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره