كاربر ميهمان سه‌شنبه، 25 مهر 1396
 
پايداري - پايگاه اينترنتي پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

صفحه نخست| ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره

جستجو:  

صفحه نخست

اخبار

محتواها

نمايشگاه

جستجو

ویژه نامه های الکترونیکی

● فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

● پژوهشکده مدیریت و سیاست دفاعی دفاع مقدس

● پژوهشکده علوم نظامی و مهندسی دفاع مقدس

● پژوهشکده تاریخ، ادبیات و فرهنگ دفاع مقدس

پايداري - محتواها

نمايش فهرست‌وار

ويژه‌‌نامه فهرستگان


مقالات

اسناد مكتوب

تصاوير

كتاب

اسناد صوتي

اسناد ويدئويي

پايان نامه

پايداري - كاربران

ثبت نام

ورود

صفحه شخصي

ارسال

◊ مقاله

◊ سند مكتوب

◊ تصوير

◊ كتاب

◊ سند صوتي

◊ سند ويديويي

◊ پايان نامه

 



وضوي خاكشير

حاجي گفت:«بايد جاده تموم بشه ». ساعت 10 شب بود كه كارمون تموم شد . هوا شرجي بود و گرم . كار كه تموم شد بلدوزر ها رو گذاشتيم داخل سنگر ها . سوار ماشين ها شديم و راه افتاديم. من نشستم جلو امبولانس. ماشين سرعت داشت و باد تندي مي وزيد داخل ماشين . پارچي جلو پايم بود. دست كردم داخلش ، پر از خاكشير خشك شده بود.

9 آبان 1391-09:29:20


وضوي خاكشير
9 آبان 1391-09:29:20
منبع: سايت خط شكنان
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبير سايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

حاجي گفت:«بايد جاده تموم بشه ». ساعت 10 شب بود كه كارمون تموم شد . هوا شرجي بود و گرم . كار كه تموم شد بلدوزر ها رو گذاشتيم داخل سنگر ها . سوار ماشين ها شديم و راه افتاديم. من نشستم جلو امبولانس. ماشين سرعت داشت و باد تندي مي وزيد داخل ماشين . پارچي جلو پايم بود. دست كردم داخلش ، پر از خاكشير خشك شده بود. مشتم رو پر مي كردم مي گرفتم دم پنجره . باد، خاكشير ها رو مي پاشيد به صورت بچه ها . هر از گاهي ،يكي از بچه ها مي گفت : «عجب گرد و خاكيه ! لا مصب باد با خودش شنم مي آره !» . پارچ خاكشير رو تا ته گرفتم جلو پنجره و به روي خودم نمي آوردم تا رسيديم به مقر. آخرين دقيقه هاي دعاي كميل بود . صداي گريه بچه ها مقر رو پر ركده بود. دويديم داخل سنگر تا ما هم گريه بكنيم و ثوابي ببريم . لامپها خاموش بود. گوشه اي رو پيدا كرديم و دور هم نشستيم . تا اومديم جا خوش كنيم و با بچه ها هم ناله بشيم ، دعا تموم شد. بلند شدند . سلامي به ائمه اطهار دادند و برق ها رو روشن كردند.هنوز برق ها روشن نشده بود كه همگي خيره خيره نگاهمون كردند و بعد از لحظه اي صداي خند شون سنگر رو لرزوند. همگي هاج و واج به همديگه نگاه مي كرديم و از هم مي پرسيديم چرا به ما مي خندند ؟ حاجي آمد جلوتر دست مرا گرفت و گفت :«محسن! پس چرا تو با خاكشير وضو نگرفته اي؟» دوباره صداي خنده سنگر رو پر كرد و منم مثل يخ وا رفتم.


وضوي خاكشير

9 آبان 1391-09:29:20

منبع: سايت خط شكنان

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبير سايت


تصاوير تكميلي:

امتياز:

   1

نسخه قابل چاپ متن مقاله ارسال براي دوستان

 نظرات (0)

نام

پست الكترونيك

عنوان نظر

متن نظر

 

نظرات شما پس از بازبيني و تاييد توسط سايت در قسمت نظرات در همين صفحه به معرض نمايش در خواهد آمد.

امتياز به مطلب: كمتر  بيشتر    
امروز

عمليات ميمك -ارتفاعات منطقه مرزي


فراخوان
فراخوان شركت در

فراخوان شركت در

نشست هم‌انديشي «دشمن‌شناسي در ادبيات داستاني دفاع مقدس»

نمايش...

فراخوان دعوت به نشست
فراخوان شركت در

فراخوان شركت در

نشست هم‌انديشي «تاب‌آوري دفاع مقدس»

نمايش...

كسر خدمت
اطلاعيه: طرح هاي پژوهشي كسر خدمت

اطلاعيه: طرح هاي پژوهشي كسر خدمت

فرآيند انجام پروژه‌ تحقيقاتي به عنوان بخشي از خدمت سربازي

نمايش...

فراخوان
فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

قابل توجه كليه صاحبنظران، پژوهشگران، مدرسان و صاحبان انديشه

نمايش...


© 1386-1395 کلیه حقوق برای پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس محفوظ است.

نمايش و ارائه‌ي محتواها اعم از مقاله، كتاب و ... الزاماً به معناي ديدگاه بنیاد نمي‌باشد و تنها بيان كننده نظرات شخصي نويسندگان و بوجودآورندگان آنها مي‌باشد. برداشت، نمايش و ارائه كليه‌ي محتواهاي اين وبگاه تنها با ذكر صحيح و كامل منبع و برقراري پيوند مجاز مي‌باشد.

  ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره