كاربر ميهمان سه‌شنبه، 24 مهر 1397
 
پايداري - پايگاه اينترنتي پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

صفحه نخست| ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره

جستجو:  

صفحه نخست

اخبار

محتواها

نمايشگاه

جستجو

● طرح های کسر خدمت سربازی

ویژه نامه های الکترونیکی

● فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

● پژوهشکده مدیریت و سیاست دفاعی دفاع مقدس

● پژوهشکده علوم نظامی و مهندسی دفاع مقدس

● پژوهشکده تاریخ، ادبیات و فرهنگ دفاع مقدس

پايداري - محتواها

نمايش فهرست‌وار

ويژه‌‌نامه فهرستگان


مقالات

اسناد مكتوب

تصاوير

كتاب

اسناد صوتي

اسناد ويدئويي

پايان نامه

پايداري - كاربران

ثبت نام

ورود

صفحه شخصي

ارسال

◊ مقاله

◊ سند مكتوب

◊ تصوير

◊ كتاب

◊ سند صوتي

◊ سند ويديويي

◊ پايان نامه

 



خاطراتي از شوخ طبعي رزمندگان

دوران هشت سال دفاع مقدس داراي ويژگي هاي منحصر بفردي بود كه در هيچ جنگ ديگري شاهد آن نبوديم، مزاح و شوخ طبعي آنان در بحبوحه جنگ نشانه روحيه بالاي رزمندگان داشت كه هرگز فراموش نمي شود. در طول جنگ و در هر يگان، شماري رزمنده شوخ طبع پيدا مي شد كه با مزاح و شوخي، لبخند را بر لبان رزمندگان مي آوردند و اجازه نمي دادند غبار غم به سراغ آنها بيايد حتي زماني كه رزمنده اي بر اثر تير و تركش مجروح مي شد، لبخند بر لبانش بود و خنده و شادي، سنتي شيرين در جبهه بود.

27 دي 1391-10:28:41


خاطراتي از شوخ طبعي رزمندگان
27 دي 1391-10:28:41
منبع: خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبير سايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

دوران هشت سال دفاع مقدس داراي ويژگي هاي منحصر بفردي بود كه در هيچ جنگ ديگري شاهد آن نبوديم، مزاح و شوخ طبعي آنان در بحبوحه جنگ نشانه روحيه بالاي رزمندگان داشت كه هرگز فراموش نمي شود.

در طول جنگ و در هر يگان، شماري رزمنده شوخ طبع پيدا مي شد كه با مزاح و شوخي، لبخند را بر لبان رزمندگان مي آوردند و اجازه نمي دادند غبار غم به سراغ آنها بيايد حتي زماني كه رزمنده اي بر اثر تير و تركش مجروح مي شد، لبخند بر لبانش بود و خنده و شادي، سنتي شيرين در جبهه بود.

گوشه اي از اين شوخي ها و خاطرات شيرين را در ذيل مي خوانيم.

** ترسيدم روز بخورم ريا بشه

ميان بچه ها خواب من خيلي سبك بود، اگر كسي تكان مي خورد، مي فهميدم. تقريبا دو سه ساعت از نيمه شب گذشته بود. خروپف بچه هايي كه خسته بودند، بلند شده بود؛ كه صدايي توجهم را جلب كرد.

اول خيال كردم دوباره موش رفته سراغ ظرف ها، اما خوب كه دقت كردم، ديدم نه، مثل اين كه صداي خوردن يك انسان است.

يكي از بچه هاي دسته بود، خوب او را مي شناختم. مشغول جنگ هسته اي بود.

آلبالو بود يا گيلاس، نمي دانم. آهسته طوري كه فقط خودش بفهمد، گفتم: اخوي، اخوي! مگر خدا روز را از دستت گرفته كه نصف شب با نفست مبارزه مي كني؟

او هم بي معطلي پاسخ داد: ترسيدم روز بخورم ريا بشه.

** يخ داغ

نيمه يك شب تاريك از خواب بلند شدم،هوا خيلي گرم بود، به نظرم رسيد قبل از آن كه براي سركشي به خط بروم، بهتر است يك ليوان شربت بخورم، وقتي به سراغ سطل شربت رفتم از ديدن تكه بزرگ يخ در آن خوشحال شدم. دسته ليوان پلاستيكي قرمز را گرفتم و با آن يخ را درداخل سطل چرخاندم تا بهتر خنك شود.

يك ليوان را پر كردم و شروع به خوردن كردم،؛ وسط كار گرماي شربت مرا ازخوردن آن پشيمان كرد ولي به نظرم رسيد، به هر جهت براي رفع تشنگي خوب است.

پس از مدتي كه از خط برگشتم ديدم يخ هنوز كاملا آب نشده، آن را دوباره هم زدم و يك ليوان را يك باره سركشيدم.

در اين موقع گرماي آن مرا مشكوك كرد، چراغ قوه را روشن كردم، يك موش گنده از همان ها كه گربه ها مي ترسند، داخل سطل شناور بود.

** كمپوت آخر

پشت خاكريز منتظر شنيدن رمز عمليات بوديم.

لحظه شماري مي كرديم، آرام و قرار نداشتيم. دوستي داشتيم شكمو، وقت را مغتنم شمرده و مشغول باز كردن كمپوت بود. فرمانده كه آدمي جدي، وظيفه شناس و سخت بانظم و ترتيب بود و كمتر كسي خنده بر لبانش ديده بود، به رفيق شوخ طبع ما گفت: آخر الان چه وقت باز كردن است، مي خواهي كار دستمان بدهي؟

او هم با لحن خيلي جدي گفت: آقا مي خواهي خودت آن را بخوري ؟ آمديم و برنگشتيم ، تكليف چه مي شود ؟

** كمپوت در وقت اضافه

داشتم تو جبهه مصاحبه مي گرفتم، كنارم ايستاده بود كه ناگهان يك خمپاره آمد و ...

نگاه كردم، ديدم تركش به او اصابت كرده دوربين را برداشتم رفتم سراغش، به او گفتم، تو اين لحظات آخر زندگي اگه حرفي، صحبتي داري بگو.

در حالي كه داشت، شهادتين را زير لب زمزمه مي كرد، گفت: من از امت شهيد پرور ايران يك خواهش دارم، اينكه وقتي كمپوت مي فرستند جبهه خواهشا كاغذ روي آن را جدا نكنند.

به او گفتم: بابا اين چه جمله اي است ، قرار است از تلويزيون پخش بشود ، يك جمله بهتر بگو برادر!

با همان لهجه اصفهاني اش گفت: اخوي آخر نمي داني تا حالا سه دفعه رب گوجه نصيب من شده.


خاطراتي از شوخ طبعي رزمندگان

27 دي 1391-10:28:41

منبع: خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبير سايت


تصاوير تكميلي:

امتياز:

   1

نسخه قابل چاپ متن مقاله ارسال براي دوستان

 نظرات (0)

نام

پست الكترونيك

عنوان نظر

متن نظر

 

نظرات شما پس از بازبيني و تاييد توسط سايت در قسمت نظرات در همين صفحه به معرض نمايش در خواهد آمد.

امتياز به مطلب: كمتر  بيشتر    

همايش ملي علوم و معارف دفاع مقدس در آموزش و پروش
در همايش همايش ملي علوم و معارف دفاع مقدس در آموزش و پروش:

در همايش همايش ملي علوم و معارف دفاع مقدس در آموزش و پروش:

انعقاد تفاهنامه بين ستاد كل نيروهاي مسلح و وزارت آموزش و پرورش

نمايش...

ويژه
باز نگاهي به جنگ (بخش ۵)

باز نگاهي به جنگ (بخش ۵)

سرتيپ دوم بازنشسته پاسدار دكتر محمدعلي باراني

نمايش...

فراخوان
فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

قابل توجه كليه صاحبنظران، پژوهشگران، مدرسان و صاحبان انديشه

نمايش...


© 1386-1395 کلیه حقوق برای پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس محفوظ است.

نمايش و ارائه‌ي محتواها اعم از مقاله، كتاب و ... الزاماً به معناي ديدگاه بنیاد نمي‌باشد و تنها بيان كننده نظرات شخصي نويسندگان و بوجودآورندگان آنها مي‌باشد. برداشت، نمايش و ارائه كليه‌ي محتواهاي اين وبگاه تنها با ذكر صحيح و كامل منبع و برقراري پيوند مجاز مي‌باشد.

  ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره