خاطره‌اي از شهداي مهندسي؛رزمنده‌اي كه دقايقي پيش از شهادت، نماز خواندن را آموخت

گفتم: «تو كه واسه خاطر خدا مي‌جنگي، حيف نيس نماز نمي‌خوني؟!» اشك توي چشم‌هاي قشنگش جمع شد، ولي با لبخند گفت: «مي‌توني نماز خوندن رو يادم بدي؟». نماز خواندن را ياد گرفت و موقع برگشتن، خمپاره‌اي توي آب خورد و پارو از دستش افتاد....

نام فرستنده:
ايميل گيرنده:
توضيحات: