كاربر ميهمان جمعه، 1 شهريور 1398
 
پايداري - پايگاه اينترنتي پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

صفحه نخست| ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره

جستجو:  

صفحه نخست

اخبار

محتواها

نمايشگاه

جستجو

● طرح های کسر خدمت سربازی

ویژه نامه های الکترونیکی

● فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

● پژوهشکده مدیریت و سیاست دفاعی دفاع مقدس

● پژوهشکده علوم نظامی و مهندسی دفاع مقدس

● پژوهشکده تاریخ، ادبیات و فرهنگ دفاع مقدس

پايداري - محتواها

نمايش فهرست‌وار

ويژه‌‌نامه فهرستگان


مقالات

اسناد مكتوب

تصاوير

كتاب

اسناد صوتي

اسناد ويدئويي

پايان نامه

پايداري - كاربران

ثبت نام

ورود

صفحه شخصي

ارسال

◊ مقاله

◊ سند مكتوب

◊ تصوير

◊ كتاب

◊ سند صوتي

◊ سند ويديويي

◊ پايان نامه

 



چانه‌ام آمادگي چسبيدن به سينه‌ام را نداشت!

من 17 سال داشتم كه به اسارت درآمدم. در روزهاي ابتدايي ورودم به اردوگاه الرماديه و كمپ اتفاقي افتاد كه به نوبه خود بسيار شنيدني است. در روز ورودم به كمپ، مسئول اردوگاه مرخصي بود و حضور نداشت.

12 مهر 1393-08:28:35


چانه‌ام آمادگي چسبيدن به سينه‌ام را نداشت!
12 مهر 1393-08:28:35
منبع: جوان انلاين
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبير سايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

خبرگزاري پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس: افسر عراقي مرا به آسايشگاه آورد و به قولي من را تحويل داد و رفت. من با لباس فرم بسيج وارد اردوگاه شدم. موهايم بلند و سر و رويم خاكي بود. براي استحمام و تعويض لباس‌هايم به حمام رفتم و به آسايشگاه برگشتم. پس از مستقر شدن در آسايشگاه، يكي از درجه‌داران عراقي براي سركشي از قاطع يك به قاطع‌دو آمد و با صداي بلند پرسيد: «اسير جديد كجاست؟» بچه‌ها مرا نشان دادند.

من بسيار عادي و آرام و خيلي مؤدبانه با او برخورد كردم. پرسيد: «چند سالته؟» در جواب گفتم: «17 سال.» پرسيد: «كجا اسير شدي؟» گفتم: «فاو اسير شدم.» پرسيد: «فاو مال ايرانه يا مال عراق؟» منم گفتم: «خب، مال عراق.» گفت: «پس چطور شد كه ايران سر از فاو درآورد و اونجا را گرفت؟» ديگر پاسخي نداشتم كه به او بدهم. او هم به تلافي تصرف فاو توسط ايران شروع كرد به تنبيه من. بعد از اينكه يك دل سير مرا كتك زد، راهش را كشيد و رفت.

سربازان ديگر عراقي هم براي ديدن و ملاقات با اسير جديد مي‌آمدند و مي‌رفتند. از طرف ديگر هم، اسراي اردوگاه پيش من مي‌آمدند و بعد از خوش و بش، اظهار خوشحالي مي‌كردند كه خدا را شكر! نائب رئيس اردوگاه مرخصي است كه اگر بود از خجالتت درمي‌آمد.

10 روزي گذشت و من در اردوگاه هر روز با تعداد بيشتري از اسراي قديمي آشنا مي‌شدم. مرخصي نائب رئيس و سربازان اردوگاه تمام شد، آنها براي انجام خدمت وارد كمپ شدند. بعد از تعويض لباس‌ها و رفتن سر پست‌هايشان، مرا صدا زدند: «اَينَ اَسير جديد؟... تَعال... تَعال...» بچه‌هاي اردوگاه فوراً مرا خواستند و ضمن تذكر چند نكته به من گفتند احضار شده‌ام و بايد به پيش «عبيد»، نائب رئيس اردوگاه بروم. نكات امنيتي و حفاظتي بچه‌ها براي كمتر آسيب ديدنم از طرف عبيد اين بود كه موقع صحبت با او، سرم پايين باشد به طوري كه چانه‌ام به سينه‌ام بچسبد و هر آنچه عبيد گفت با كلمه نعم تأييد كنم.

به راه افتادم تا به پيش عبيد رسيدم. به او احترام گذاشتم، اما چانه من آمادگي كامل براي اينكه به سينه‌ام بچسبد را نداشت!!! . هر چه كردم نتوانستم تا آن حد سرم را پايين بياورم. عبيد كابل در دستش را به زير چانه‌ام برد و سرم را بالا آورد. گفت: اَنتَ بسيج؟... اَنتَ جَيشِ شعبي؟... اَنتَ حرس خميني؟... اَنتَ دجال؟... اَنتَ...؟ و ... و ... و ... . شروع كرد به دشنام دادن و بد و بيراه گفتن. چيزي نگفتم و مجدداً سرم را پايين انداختم. خيلي عادي و خونسرد ايستاده بودم كه به يكباره با چك و لگد عبيد به زمين افتادم. به شدت مرا كتك مي زد و انگار قصد كشتنم را داشت.

در حين تنبيه من، بچه‌هاي اردوگاه بايد مي‌نشستند و بدون هيچ حركت و واكنشي سرهايشان را پايين مي‌انداختند. كسي حق نداشت سرش را بالا بياورد. يكي از بچه‌هاي كمپ 9 كه موجب غرور و سرافرازي است و من به وجودشان افتخار مي‌كنم،‌ جناب آقاي « محمودي مظفر» از جانبازان جنگ و دوران اسارت است. ايشان در اردوگاه به سبب تركشي كه به سرشان اصابت كرده بود توان ايستادن و راه رفتن را نداشت.

آقاي محمودي مظفر در سالن نشسته بودند. هر بار كه من با ضربات بي‌رحمانه عبيد به سينه‌ام به زمين مي‌افتادم و به قولي ولو مي‌شدم، ايشان با جسارت و شجاعت تمام با صدايي رسا مرا تشويق مي‌كرد و مي‌گفت: «بلند شو.. بلند شو و برو جلو...» و من هر بار جسورانه‌تر از قبل از زمين برمي‌خاستم و در مقابل عبيد مي‌ايستادم و او باز با لگد به سينه من مي‌كوفت. خدا شاهد است كه اين لگد زدن‌ها آنقدر ادامه پيدا كرد كه ديگر اين عبيد بود كه خسته و درمانده شده بود.

او در نظر داشت تا با اين كار روحيه بسيجي‌ها، پاسدارها و به قول خودش حرس خميني‌ها و جندي مكلف‌ها را زير پا له كند و آن غرور و ايستادگي و غيرت ايراني را زير سؤال ببرد كه شكر خدا با مقاومت و ايستادگي همه جانبازان و اسرا كه به ايثارگر بودنشان مي‌بالند، اين هدف شكست خورد.


چانه‌ام آمادگي چسبيدن به سينه‌ام را نداشت!

12 مهر 1393-08:28:35

منبع: جوان انلاين

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبير سايت


تصاوير تكميلي:

امتياز:

   2

نسخه قابل چاپ متن مقاله ارسال براي دوستان

 نظرات (0)

نام

پست الكترونيك

عنوان نظر

متن نظر

 

نظرات شما پس از بازبيني و تاييد توسط سايت در قسمت نظرات در همين صفحه به معرض نمايش در خواهد آمد.

امتياز به مطلب: كمتر  بيشتر    

همايش
همايش ملي مطالبات حقوقي-بين‌المللي دفاع مقدس

همايش ملي مطالبات حقوقي-بين‌المللي دفاع مقدس

ورود به صفحه اصلي همايش

نمايش...

فصلنامه
فصلنامه پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

فصلنامه پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

فصلنامه‌ي علمي- ترويجي مطالعات دفاع مقدس، مقالات علمي اساتيد و پژوهشگران گرامي را در حوزه‌هاي ذيل مورد‌پذيرش قرار مي‌دهد.

نمايش...

بيانيه گام دوم انقلاب
گام دوم انقلاب

گام دوم انقلاب

بيانيه‌ي گام دوم رهبرانقلاب به مناسب 40 سالگي انقلاب اسلامي

نمايش...

فرآيند طرح‌هاي جايگزين و كسري خدمت مقدس سربازي
فرآيندانجام طرح پژوهشي جايگزين يا كسر خدمت

فرآيندانجام طرح پژوهشي جايگزين يا كسر خدمت

متقاضيان استفاده از طرح جايگزين يا كسر خدمت پس از مطالعه شرايط زير ضمن رعايت تمامي شرايط اقدام نمايند.

نمايش...

فراخوان
فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

قابل توجه كليه صاحب‌نظران، پژوهشگران، مدرسان و صاحبان انديشه

نمايش...


© 1386-1395 کلیه حقوق برای پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس محفوظ است.

نمايش و ارائه‌ي محتواها اعم از مقاله، كتاب و ... الزاماً به معناي ديدگاه بنیاد نمي‌باشد و تنها بيان كننده نظرات شخصي نويسندگان و بوجودآورندگان آنها مي‌باشد. برداشت، نمايش و ارائه كليه‌ي محتواهاي اين وبگاه تنها با ذكر صحيح و كامل منبع و برقراري پيوند مجاز مي‌باشد.

  ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره