كاربر ميهمان جمعه، 3 خرداد 1398
 
پايداري - پايگاه اينترنتي پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

صفحه نخست| ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره

جستجو:  

صفحه نخست

اخبار

محتواها

نمايشگاه

جستجو

● طرح های کسر خدمت سربازی

ویژه نامه های الکترونیکی

● فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

● پژوهشکده مدیریت و سیاست دفاعی دفاع مقدس

● پژوهشکده علوم نظامی و مهندسی دفاع مقدس

● پژوهشکده تاریخ، ادبیات و فرهنگ دفاع مقدس

پايداري - محتواها

نمايش فهرست‌وار

ويژه‌‌نامه فهرستگان


مقالات

اسناد مكتوب

تصاوير

كتاب

اسناد صوتي

اسناد ويدئويي

پايان نامه

پايداري - كاربران

ثبت نام

ورود

صفحه شخصي

ارسال

◊ مقاله

◊ سند مكتوب

◊ تصوير

◊ كتاب

◊ سند صوتي

◊ سند ويديويي

◊ پايان نامه

 



مگر ما مسلمان نيستيم؟

رفت تو و سلام كرد. فرمانده ي گردان كه بعدها فهميد اسمش اللهيار جابري و از همشهري هاي خودش است و همو كه تعريفش را در قطار از زبان بچه ها شنيده بود، جلوي پايش بلند شد و سلام كرد.

12 مهر 1393-10:08:33


مگر ما مسلمان نيستيم؟
12 مهر 1393-10:08:33
منبع: راسخون
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبير سايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

خبرگزاري پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس: اين پول را بگير، لازمت مي شود!

شهيد اللهيار جابري

رفت تو و سلام كرد. فرمانده ي گردان كه بعدها فهميد اسمش اللهيار جابري و از همشهري هاي خودش است و همو كه تعريفش را در قطار از زبان بچه ها شنيده بود، جلوي پايش بلند شد و سلام كرد. علي رضا كه انتظار نداشت يك فرمانده پيش پايش بلند شود، گفت:

« خواهش مي كنم. بفرمايين! »

آقاي جابري با دست به صندلي اشاره كرد كه بنشيند. نشست و سرش را پايين انداخت و زيرچشمي فرمانده را پاييد. آقاي جابري از جا بلند شد و بيرون رفت و با يك سيني كه در آن دو تا ليوان چاي و يك قندان بود، برگشت. عليرضا خجالت كشيد. فرمانده لبخندي زد و گفت: « خوش آمدي جوان! شنيدم كه كيف پولت را گم كردي، درسته؟ »

- بله... ولي مهم نيست.

آقاي جابري دستش را توي جيبش فرو كرد و چهار تا اسكناس صد توماني بيرون آورد و گرفت جلوي علي رضا:

« بيا جانم! اين پول را بگير! لازمت مي شه. »

عليرضا كه از اين برخورد هم شگفت زده بود و هم شرمنده، ابروهايش را بالا انداخت و گفت:

« نه... نمي توانم قبول كنم. تقصير خودم بود. بايد از حالا به بعد حواسم را جمع كنم. »

اما فرمانده همچنان دستش را دراز كرده بود و اصرار داشت كه علي رضا پول ها را بگيرد. از عليرضا انكار و گفتن اين كه پول لازم ندارد و از فرمانده اصرار كه اين فقط يك قرض است.

عليرضا كه ديد نبايد روي فرمانده را زمين بيندازد، بالاخره پول ها را گرفت و از اتاق بيرون آمد. (1)

مگر ما مسلمان نيستيم؟

شهيد حسن عليمرداني

زن انگار كه فهميده باشد كسي دنبالش است، پا تند كرد. حسن ايستاد تا دور شود. بعد بي آنكه چشم از او بردارد، دنبالش رفت.

هوا تاريك شده بود كه رسيدند به بيابان هاي اطراف شهر. يك دسته سگ جلوي آلونك ها ولو بودند. با ديدن حسن، شروع كردند به پارس. حسن نشست زمين. سگ ها از پارس كردن افتادند. زن همچنان خميده و خسته رفت.

حسن بلند شد و رفت دنبالش. زن جلوي يكي از آلونك ها ايستاد. چند دختر و پسر قد و نيم قد دوره اش كردند. زن دست كشيد رو سرشان و كيسه اش را از زير چادرش كشيد بيرون. بعد قرص نان شيرمال را تكه تكه كرد و داد دست هر كدام شان.

حسن بي هيچ صدايي برگشت طرف مغازه. تو چشم هايش اشك حلقه زده بود و بغضش قصد تركيدن داشت.

از آن شب، حسن هر شب چند قرص نان و چند تومان پول جلوي آلونك مي برد و زودي برمي گشت.

شب بود كه به روستايشان رسيد. باد وزيدن گرفته بود. باد پاييزي روستا سرد بود و سوزدار. جلوي خانه ساكش را گذاشت زمين. جلوي در ايستاد. فكرش پيش زن و بچه هاي حلبي آباد بود. پول يك هفته اي را كه براي مرخصي رفت، داده بود به زن. زن قبول نمي كرد. زودي گذاشته بود كف دستش. گفته بود: « قرص هاي شيرمال را خودتان بخريد. تازه تازه بهتر است. »

زن تا توانسته بود، دعايش كرده بود. حسن فقط لبخندي زده بود.

- كاري نمي كنم... فقط وظيفه ام را انجام مي دهم. مگر ما مسلمان نيستيم؟

استاد هم چند توماني كمك كرده بود. شاگرد مكانيك دستش انداخته بود. مي گفت: « تا شماها هستيد... چرا كار كنند. من كه از اين ولخرجي ها نمي كنم. مانده ام چطور توانستي استاد را وادار به اين كار بكني؟ »

استاد سرش هوار كشيده بود: « مكانيك كه نشدي... لااقل آدم شو. » (2)

مرا فرستاد عيادت مجروح و رسيدگي به او

شهيد محمود كاوه

در ميان مجروحان، شخصي بود كه سر و وضع خاصي داشت، صحبت نمي توانست بكند و اسلحه و تجهيزاتي هم نداشت. از يكي از روستاييان خواستيم او را شناسايي كند. تا او را ديد، گفت: « ديوانه است. » از او خواسته بودند همراه بقيه به كوه برود نرفته بود، مانده بود و مجروح شده بود. او را با آمبولانس، به بيمارستان مهاباد فرستاديم.

عمليات كه تمام شد، مي خواستم به مهاباد برگردم. زن و بچه ام در مهاباد بودند. آمدم از كاوه خداحافظي كنم، گفت: « كاك سلي! قبل از اين كه بروي خانه، يك كاري انجام بده! »

خيلي خوشحال شدم. با خودم گفتم: « كاوه، چه كاري داره كه از من مي خواهد برايش انجام بدهم؟ » گفت: « برو بيمارستان، به آن مجروح سري بزن و سلام من را به او برسان. »

منظورش، همان ديوانه اي بود كه در درگيري هاي روستا مجروح شده بود. كيسه اي برنج، كيسه اي آرد و چند كيلو روغن هم داد تا براي پدرش ببرم. به مهاباد كه رسيدم، رفتم بيمارستان سراغش. روي تخت دراز كشيده بود. پدر و مادرش هم آنجا بودند. سن و سال بالايي داشتند. گفتم: « من از طرف آقاي كاوه آمدن ديدن پسرتان. »

شايد تنها چيزي كه انتظارش را نداشتند، همين بود كه از طرف كاوه كسي به ملاقات پسرشان بيايد. اشك در چشمهاي پيرمرد نشست. بي اختيار، مرا بغل كرد و بوسيد. به كردي مي گفت: « قربان سر كاوه بشوم من. »

رئيس بخش، آشنا بود. به او گفتم:


مگر ما مسلمان نيستيم؟

12 مهر 1393-10:08:33

منبع: راسخون

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبير سايت


تصاوير تكميلي:

امتياز:

   1

نسخه قابل چاپ متن مقاله ارسال براي دوستان

 نظرات (0)

نام

پست الكترونيك

عنوان نظر

متن نظر

 

نظرات شما پس از بازبيني و تاييد توسط سايت در قسمت نظرات در همين صفحه به معرض نمايش در خواهد آمد.

امتياز به مطلب: كمتر  بيشتر    
امروز

فتح خرمشهر درعمليات بيت المقدس - روزمقاومت وپيروزي


همايش
همايش ملي مطالبات حقوقي-بين‌المللي دفاع مقدس

همايش ملي مطالبات حقوقي-بين‌المللي دفاع مقدس

ورود به صفحه اصلي همايش

نمايش...

فصلنامه
فصلنامه پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

فصلنامه پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

فصلنامه‌ي علمي- ترويجي مطالعات دفاع مقدس، مقالات علمي اساتيد و پژوهشگران گرامي را در حوزه‌هاي ذيل مورد‌پذيرش قرار مي‌دهد.

نمايش...

بيانيه گام دوم انقلاب
گام دوم انقلاب

گام دوم انقلاب

بيانيه‌ي گام دوم رهبرانقلاب به مناسب 40 سالگي انقلاب اسلامي

نمايش...

فرآيند طرح‌هاي جايگزين و كسري خدمت مقدس سربازي
فرآيندانجام طرح پژوهشي جايگزين يا كسر خدمت

فرآيندانجام طرح پژوهشي جايگزين يا كسر خدمت

متقاضيان استفاده از طرح جايگزين يا كسر خدمت پس از مطالعه شرايط زير ضمن رعايت تمامي شرايط اقدام نمايند.

نمايش...

فراخوان
فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

قابل توجه كليه صاحب‌نظران، پژوهشگران، مدرسان و صاحبان انديشه

نمايش...


© 1386-1395 کلیه حقوق برای پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس محفوظ است.

نمايش و ارائه‌ي محتواها اعم از مقاله، كتاب و ... الزاماً به معناي ديدگاه بنیاد نمي‌باشد و تنها بيان كننده نظرات شخصي نويسندگان و بوجودآورندگان آنها مي‌باشد. برداشت، نمايش و ارائه كليه‌ي محتواهاي اين وبگاه تنها با ذكر صحيح و كامل منبع و برقراري پيوند مجاز مي‌باشد.

  ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره