كاربر ميهمان چهارشنبه، 25 مهر 1397
 
پايداري - پايگاه اينترنتي پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

صفحه نخست| ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره

جستجو:  

صفحه نخست

اخبار

محتواها

نمايشگاه

جستجو

● طرح های کسر خدمت سربازی

ویژه نامه های الکترونیکی

● فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

● پژوهشکده مدیریت و سیاست دفاعی دفاع مقدس

● پژوهشکده علوم نظامی و مهندسی دفاع مقدس

● پژوهشکده تاریخ، ادبیات و فرهنگ دفاع مقدس

پايداري - محتواها

نمايش فهرست‌وار

ويژه‌‌نامه فهرستگان


مقالات

اسناد مكتوب

تصاوير

كتاب

اسناد صوتي

اسناد ويدئويي

پايان نامه

پايداري - كاربران

ثبت نام

ورود

صفحه شخصي

ارسال

◊ مقاله

◊ سند مكتوب

◊ تصوير

◊ كتاب

◊ سند صوتي

◊ سند ويديويي

◊ پايان نامه

 



بابام گفت: دَرسِت رو بخون كه اگه شهيدشدي لااقل ديپلم داشته باشي

داوود آبادي مي‌گويد: به پدرم گفتم مي خوام برم جبهه.شانه‌هايم را به علامت مخالفت بالا انداختم. عصباني‌تر شد. يكدفعه داد زد: خب لامصب حداقل درست رو بخوان، ديپلمت رو بگير كه اگه شهيدم شدي، ديپلم داشته باشي!

8 مهر 1388-10:54:44


بابام گفت: دَرسِت رو بخون كه اگه شهيدشدي لااقل ديپلم داشته باشي
8 مهر 1388-10:54:44
منبع: خبرگزاري فارس
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبيرسايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

داوود آبادي مي‌گويد: به پدرم گفتم مي خوام برم جبهه.شانه‌هايم را به علامت مخالفت بالا انداختم. عصباني‌تر شد. يكدفعه داد زد: خب لامصب حداقل درست رو بخوان، ديپلمت رو بگير كه اگه شهيدم شدي، ديپلم داشته باشي!

روز عاشورا بود. سال 1359، آتش جنگ بالا گرفته بود. علي ، برادر بزرگترم، در جبهه بود. از جنگ، اخبار جور وا جوري مي‌رسيد. گاهي مي‌گفتند:

- مردم عراقي‌ها را عقب رانده‌اند. و گاهي: عراق همه شهرهاي مرزي را گرفته است.

علي از طرف بنياد انقلاب اسلامي به جبهه رفته بود. خيلي دوست داشتم جاي او بودم. آن روز كه با لباس سربازي و پوتين به پا، به خانه آمد، همه گريه‌مان گرفت. خيلي قشنگ شده بود. روز قبل براي آموزش رفته بود و آن روز برگشت. تمام آنچه را كه لازم بود ياد بگيرند، در همان يك روز فرا گرفته بود. شب در خانه معركه‌اي برپا بود. پيراهن نظامي‌اش تن برادر كوچكترم محمد بود و شلوار و پوتينش به پاي من. پوتينش به پاي من. پوتين‌ها برايم گشاد بودند. جورابهايم را در‌آوردم، مچاله كردم و گذاشتم داخل پوتين، تا جاي خالي آن پر شود. اولين آموزش رزمي را همان شب در خانه ديدم. علي گفت: تو سوت بزن تا بهت ياد بدم اگه خمپاره اومد، بايد چي كار كنيم. من سوت مي‌زدم و او خيز مي‌رفت. خنده‌ام گرفته بود. مگر خمپاره سوت مي‌زند و مي‌آيد؟

خير سه ثاينه و پنج ثانيه را همان شب ياد گرفتم. حيف كه علي اسلحه نداشت، ولي خيلي قشنگ، نقاشي تفنگ ژ-ث را در دفترم كشيد. آن قدر طبيعي اداي اسلحه دست گرفتن را در مي‌آورد كه وقتي مثلا گلنگدن مي‌كشيد، احساس مي‌كردم اسلحه ميان دستانش است. هركاري او مي‌كرد، من و محمد هم انجام مي‌داديم.

از روزي كه رفت، دل توي دلم نبود؛ مخصوصا وقتي خبر شهادت كريم چهار روسه را شنيدم. كريم عضو كميته بود و از همان طريق به جبهه رفته بود. در درگيري‌هاي جلو دانشگاه تهران با هم آشنا شده بوديم. مي‌گفتند در آبادان بر اثر اصابت خمپاره شهيد شده است. جعفر (بابك) چنگيزي هم همان‌طور، او هم از بچه‌هايي بود كه در درگيري‌هاي اول انقلاب با منافقين، آشنا شده بوديم. وقتي عكسش را روي اعلاميه‌اي كه بالاي آن نوشته بود: بسم‌ رب‌الشهدا و الصديقين ديدم، دلم آتش گرفت. اصلا از روزي كه جنگ شروع شد- سي و يكم شهريور- و جلو دانشگاه از راديو خبر حمله عراق به ايران را شنيدم، دلم گر گرفت. شعله آن آتش با هر وزشي بيشتر مي‌شد.

عصر عاشورا، تلفن خانه‌مان زنگ زد. مادرم پس از اينكه صحبت كرد و گوشي را گذاشت، با بغض گفت: علي زخمي شده... مي‌گفت تو بيمارستان صنايع نظامي (شهيد چمران) بستريه.

همه اهل خانه، سراسيمه راه بيمارستان را در پيش گرفتيم و يكراست وارد بخش دو مجروحان شديم.

دلم خيلي شور مي‌زد. زخمي؛ مجروح؛ اولين باري بود كه مي‌خواستم با يك مجروح جنگي روبه‌رو شوم؛ آن هم برادرم علي. نمي‌دانستم وقتي او را مي‌بينم، چه بگويم و چه بكنم.

وارد اتاق كه شدم، علي را بر روي تخت كنار پنجره، ميان شش تختي كه در آنجا بود، شناختم. ملحفه را تا زير چانه‌اش بالا كشيده بود . ترس بَرَم داشت كه نكند دست يا پايش قطع شده باشد. با ديدن ما در قاب در ورودي، لبخند سردي زد. سرما از درز پنجره هجوم مي‌آورد و بدنم را كه از هيجان داغ شده بود، مي‌لرزاند.

پس از احوالپرسي و روبوسي، مادرم كه از چهره‌اش مي‌‌شد خواند طاقتش تمام شده، ملحفه را كنار زد. پدرم لب پائينش را گاز مي‌گرفت و ميانه تخت را با حرص فشار مي‌داد. اشك در چشمان مضطرب مادرم حلقه زده بود. هول داشتم با چه صحنه‌اي روبه‌رو خواهم شد اما نه؛ آنچه فكر مي‌كردم، نبود بازوي راستش را حجم بزرگي از باند در برگرفته بود؛ همچون تنه نهالي پيوند خورده. خونابه سرخ و زردي مايع ضد عفوني، با هم، روي باند، نقشه‌‌اي ناموزون و نارنجي نقش كرده بودند. خودش را روي تخت جابه‌جا كرد و گفت:

-توي سوسنگرد بودم. عراقي‌ها هر روز و شب حمله مي‌كردند تا شهر را تصرف كنند. دست آخر چون مهمات نداشتيم، گفتند به طرف جاده اهواز عقب بكشيم. تانك‌هاي عراقي توي كوچه و خيابان شهر چرخ مي‌خوردند و هر چيز مشكوكي را با گلوه‌هاي آتشين خود منهدم مي‌كردند. يك گلوه گذاشتم روي آرپي‌جي هفت و رفتم وسط كوچه؛ نشانه تانك را گرفتم. قشنگ وسط مگسك بود. نمي‌دانم چي شد كه وقتي شليك كردم، بهش نخورد از بغلش رد شد. تا آمدم گلوله ديگري بگذارم، ناگهان خمپاره‌اي كنارم منفجر شد. سرم گيج رفت. همه جا را دود و خاك گرفت. حالم كه جا آمد، احساس كردم بازوي راستم درد مي‌كند. دستم را بر رويش كشيدم، متوجه شدم داغان شده است. سعي كردم خودم را بكشم توي كوچه پسكوچه‌ها. هر لحظه منتظر بودم خمپاره بعدي بغل گوشم منفجر شود. تيربارهاي عراقي بدجوري آتش مي‌ريختند. نمي‌شد سربلند كر


بابام گفت: دَرسِت رو بخون كه اگه شهيدشدي لااقل ديپلم داشته باشي

8 مهر 1388-10:54:44

منبع: خبرگزاري فارس

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبيرسايت


تصاوير تكميلي:

امتياز:

   0

نسخه قابل چاپ متن مقاله ارسال براي دوستان

 نظرات (1)

خوب بود خدا حفظت كند

عليرض سليمي


نام

پست الكترونيك

عنوان نظر

متن نظر

 

نظرات شما پس از بازبيني و تاييد توسط سايت در قسمت نظرات در همين صفحه به معرض نمايش در خواهد آمد.

امتياز به مطلب: كمتر  بيشتر    
امروز

عمليات ميمك -ارتفاعات منطقه مرزي


همايش ملي علوم و معارف دفاع مقدس در آموزش و پروش
در همايش همايش ملي علوم و معارف دفاع مقدس در آموزش و پروش:

در همايش همايش ملي علوم و معارف دفاع مقدس در آموزش و پروش:

انعقاد تفاهنامه بين ستاد كل نيروهاي مسلح و وزارت آموزش و پرورش

نمايش...

ويژه
باز نگاهي به جنگ (بخش ۵)

باز نگاهي به جنگ (بخش ۵)

سرتيپ دوم بازنشسته پاسدار دكتر محمدعلي باراني

نمايش...

فراخوان
فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

قابل توجه كليه صاحبنظران، پژوهشگران، مدرسان و صاحبان انديشه

نمايش...


© 1386-1395 کلیه حقوق برای پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس محفوظ است.

نمايش و ارائه‌ي محتواها اعم از مقاله، كتاب و ... الزاماً به معناي ديدگاه بنیاد نمي‌باشد و تنها بيان كننده نظرات شخصي نويسندگان و بوجودآورندگان آنها مي‌باشد. برداشت، نمايش و ارائه كليه‌ي محتواهاي اين وبگاه تنها با ذكر صحيح و كامل منبع و برقراري پيوند مجاز مي‌باشد.

  ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره