كاربر ميهمان پنجشنبه، 27 مهر 1396
 
پايداري - پايگاه اينترنتي پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

صفحه نخست| ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره

جستجو:  

صفحه نخست

اخبار

محتواها

نمايشگاه

جستجو

ویژه نامه های الکترونیکی

● فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

● پژوهشکده مدیریت و سیاست دفاعی دفاع مقدس

● پژوهشکده علوم نظامی و مهندسی دفاع مقدس

● پژوهشکده تاریخ، ادبیات و فرهنگ دفاع مقدس

پايداري - محتواها

نمايش فهرست‌وار

ويژه‌‌نامه فهرستگان


مقالات

اسناد مكتوب

تصاوير

كتاب

اسناد صوتي

اسناد ويدئويي

پايان نامه

پايداري - كاربران

ثبت نام

ورود

صفحه شخصي

ارسال

◊ مقاله

◊ سند مكتوب

◊ تصوير

◊ كتاب

◊ سند صوتي

◊ سند ويديويي

◊ پايان نامه

 



پاي صحبت‌هاي دختر شهيد علي هاشمي/ حيف بود حاج علي شهيد نشود

وقتي علي هاشمي لاي نيزارهاي مجنون، گم شد، زينب فقط چهار سال داشت و درهمان مدت كوتاه هم از سر هميشه در جبهه بودن‌هاي پدر، آنقدر او را كم ديد كه خاطراتش از مردي به‌نام پدر، يا از زبان ديگران است يا تصاويري تار و مبهم، با اين همه وقتي تماس تلفني‌مان براي مصاحبه برقرار شد، مشتاق بود هرچه از پدر مي‌داند، برايمان بگويد.

25 آبان 1389-12:04:49


پاي صحبت‌هاي دختر شهيد علي هاشمي/ حيف بود حاج علي شهيد نشود
25 آبان 1389-12:04:49
منبع: روزنامه جوان
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبيرسايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

وقتي به معراج رفتم و پدرم را بغل كردم قشنگ پدرم را لمس كردم درست آن لحظه آرامش به سراغ من آمد و احساس كردم پدر پيش من برگشته بود.

نسيبه زمانيان

وقتي علي هاشمي لاي نيزارهاي مجنون، گم شد، زينب فقط چهار سال داشت و درهمان مدت كوتاه هم از سر هميشه در جبهه بودن‌هاي پدر، آنقدر او را كم ديد كه خاطراتش از مردي به‌نام پدر، يا از زبان ديگران است يا تصاويري تار و مبهم، با اين همه وقتي تماس تلفني‌مان براي مصاحبه برقرار شد، مشتاق بود هرچه از پدر مي‌داند، برايمان بگويد. من هم، همه گوش شدم براي شنيدنش:

كودكانه‌هاي من و بابايي

مادر مي‌گويد پدر دوست داشت بچه اولشان دختر باشد. چون خدا وقتي كسي را دوست دارد، اول به آنها دختر مي‌دهد. سال 63 من متولد شدم و يك سال بعد از من محمد حسين. مادر مي‌گويد پدر خيلي هواي دخترش را داشته...

پدر هميشه درجبهه بود و آن وقت‌هاي كمي كه مي‌آمده، مادر سعي مي‌كرد سنگ تمام بگذارد. سفره را عالي مي‌چيد. كنار سفره، وقت شيطنت‌هاي زينب مي‌شد؛ از سروكول پدر بالا مي‌رفت، روي شانه‌هايش مي‌نشست و غذا بر سر و صورت او مي‌ريخت، مادر زينب را دعوا مي‌كرد كه پدر را اذيت نكند، پدر ناراحت مي‌شد كه چرا دختر را دعوا مي‌كني، چيزي به دختر من نگو كه ناراحت شود.

مادر مي‌گفت: «بابايي» كه از جبهه مي‌آمد يك ماسك شيميايي به صورتش مي‌زد و چهار دست‌وپا به طرف من و محمدحسين مي‌آمد و چون ماسك شيميايي ظاهر وحشتناكي داشت من و محمدحسين فرار مي‌كرديم و پشت مادر پنهان مي‌شديم. بعد بابا ماسك را از صورتش برمي‌داشت و مي‌خنديد و ما به طرف او مي‌دويديم و در بغل او مي‌نشستيم.

زينب مي‌گويد: «وقتي بابايي به جبهه مي‌رفت، براي اينكه تنها نباشيم به خانه مادر بزرگ مي‌رفتيم. وقتي بابايي از جبهه برمي‌گشت، مي‌آمد خانه مادر بزرگ دنبال ما، در راه برگشت به خانه خودمان يك بستني‌فروشي بود كه بستني ميوه‌اي رنگ و وارنگ داشت، بابايي ماشين را كنار خيابان پارك مي‌كرد و از ماشين پياده مي‌شد، دست مرا مي‌گرفت و براي من بستني ميوه‌اي از رنگ‌هايي كه دوست داشتم مي‌خريد.

وقتي بابا از جبهه برمي‌گشت زماني كه زنگ در خانه را به‌صدا در مي‌آورد، محمدحسين زرنگي مي‌كرد و مي‌دويد در خانه را باز مي‌كرد، بعد من گريه مي‌كردم كه چرا محمدحسين در را باز كرد، من مي‌خواستم در را براي پدر باز كنم، بعد بابايي مي‌گفت. خوب اشكال ندارد من دوباره مي‌روم پشت در، زنگ مي‌زنم اين‌بار زينب در را باز كند. با وجود اينكه مادر تعريف مي‌كرد آن زمان پدر از نظر حفاظتي وضعيت حساسي داشت اما براي دل من دوباره پشت در مي‌رفت تا من در را برايش باز كنم. پدر حتي اجازه نداد برايش محافظ بگذارند و فقط از دور از ايشان حفاظت مي‌شد.

پايان انتظار

زينب مي‌گويد: «هميشه سعي كردم درمقابل مشكلات مقاوم باشم، در مورد انتظار براي برگشت پدر هم همينطور. انتظار خيلي سخت بود اما اميد براي برگشت پدر هم خيلي بالا بود، ما هر وقت با عمه‌ها و مادرم دور هم جمع مي‌شديم راجع به برگشتن پدر صحبت مي‌كرديم. مي‌گفتيم زماني كه پدر برگردد جشن باشكوهي براي ايشان برگزار مي‌كنيم، از سر خيابان تا ته خيابان را گل مي‌گذاريم، كوچه را چراغاني مي‌كنيم، از همه دوستان دعوت مي‌كنيم. هميشه راجع به اين جشن صحبت مي‌كرديم تا اينكه سال 82 صدام سقوط كرد و دوستان پدر به ما گفتند بايد بپذيريم كه بابايي شهيد شده. درست همان افرادي كه هميشه به ما اميد مي‌دادند كه پدر برمي‌گردد حال بدون داشتن هيچ مدركي مي‌گفتند پدر شهيد شده است به همين خاطر باور اين حقيقت براي ما سخت بود. اما من درد اين انتظار را در دل نگه داشتم و پذيرفتم كه پدر شهيد شده و افتخار مي‌كنم كه آن‌قدر عاشق پدر بودم كه خواسته او كه شهادت بود را بر خواسته خود كه حضور فيزيكي ايشان دركنار ما بود ترجيح دادم. اصلاً اين بي‌انصافي بود حاج علي كه هيچ چيز براي دين و وطنش كم نگذاشت شهيد نشود. دوستان ايشان مي‌گفتند حاج علي تا آخرين نفس شجاعانه جنگيد و اين براي من افتخار بود. حالا با افتخار سرم را بالا مي‌گيريم و مي‌گويم پدر من مردانگي‌اش را در عمل ثابت كرد و با افتخاري دوچندان مي‌گويم من دختر شهيد هاشمي هستم.»

وقتي در بيداري پدر را ديدم

مادر بزرگم هميشه مي‌گفت صبح كه براي نماز بلند مي‌شود پدر را مي‌بيند كه كنار سجاده او مي‌نشيند. من هميشه به حرف‌هاي مادربزرگ گوش مي‌دادم اما باور نمي‌كردم كه ممكن است واقعاً پدر را ببيند و فكر مي‌كردم مادر بزرگ چون خيلي پدر را دوست دارد اينطور خيال مي‌كند و اين اتفاق در خيالش مي‌افتد، تا اينكه اين اتفاق براي خودم افتاد. خيلي ناراحت شدم كه چرا من حرف‌هاي مادربزرگ را باور نمي‌كردم و به حساب دوست داشتن زياد مي‌گذاشتم. اولين باري كه من پدر را ديدم


پاي صحبت‌هاي دختر شهيد علي هاشمي/ حيف بود حاج علي شهيد نشود

25 آبان 1389-12:04:49

منبع: روزنامه جوان

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبيرسايت


تصاوير تكميلي:

امتياز:

   1

نسخه قابل چاپ متن مقاله ارسال براي دوستان

 نظرات (0)

نام

پست الكترونيك

عنوان نظر

متن نظر

 

نظرات شما پس از بازبيني و تاييد توسط سايت در قسمت نظرات در همين صفحه به معرض نمايش در خواهد آمد.

امتياز به مطلب: كمتر  بيشتر    
امروز

والفجر4- شمال مريوان ومنطقه عمومي پنجوين دردره شيلر درداخل خاك عراق


فراخوان
فراخوان شركت در

فراخوان شركت در

نشست هم‌انديشي «دشمن‌شناسي در ادبيات داستاني دفاع مقدس»

نمايش...

فراخوان دعوت به نشست
فراخوان شركت در

فراخوان شركت در

نشست هم‌انديشي «تاب‌آوري دفاع مقدس»

نمايش...

كسر خدمت
اطلاعيه: طرح هاي پژوهشي كسر خدمت

اطلاعيه: طرح هاي پژوهشي كسر خدمت

فرآيند انجام پروژه‌ تحقيقاتي به عنوان بخشي از خدمت سربازي

نمايش...

فراخوان
فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

قابل توجه كليه صاحبنظران، پژوهشگران، مدرسان و صاحبان انديشه

نمايش...


© 1386-1395 کلیه حقوق برای پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس محفوظ است.

نمايش و ارائه‌ي محتواها اعم از مقاله، كتاب و ... الزاماً به معناي ديدگاه بنیاد نمي‌باشد و تنها بيان كننده نظرات شخصي نويسندگان و بوجودآورندگان آنها مي‌باشد. برداشت، نمايش و ارائه كليه‌ي محتواهاي اين وبگاه تنها با ذكر صحيح و كامل منبع و برقراري پيوند مجاز مي‌باشد.

  ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره