كاربر ميهمان شنبه، 29 مهر 1396
 
پايداري - پايگاه اينترنتي پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

صفحه نخست| ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره

جستجو:  

صفحه نخست

اخبار

محتواها

نمايشگاه

جستجو

ویژه نامه های الکترونیکی

● فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

● پژوهشکده مدیریت و سیاست دفاعی دفاع مقدس

● پژوهشکده علوم نظامی و مهندسی دفاع مقدس

● پژوهشکده تاریخ، ادبیات و فرهنگ دفاع مقدس

پايداري - محتواها

نمايش فهرست‌وار

ويژه‌‌نامه فهرستگان


مقالات

اسناد مكتوب

تصاوير

كتاب

اسناد صوتي

اسناد ويدئويي

پايان نامه

پايداري - كاربران

ثبت نام

ورود

صفحه شخصي

ارسال

◊ مقاله

◊ سند مكتوب

◊ تصوير

◊ كتاب

◊ سند صوتي

◊ سند ويديويي

◊ پايان نامه

 



شهيد گمنامي كه براي مادرش پيغام فرستاد

پاي حرف هاي مادر شهيدان محمدرضا و حميدرضا منشي زاده مي نشينيم، او كه حرفهاي ناگفته زيبايي درباره فرزندان شهيدش دارد... همه شنيده ايم كه شهيدان زنده اند و شايد تا كنون ماجراهايي نيز در اين مورد شنيده و يا ديده باشيد. آنچه مي خوانيد نمونه اي از اين ماجراهاي تاريخي است. بهتر است بيشتر از اين حاشيه نرويم و ماجرا را از زبان خانم «شكر اويس قرني» -مادر شهيدان حميدرضا و محمدرضا منشي زاده- پي بگيريم. خانم اويس قرني هنوز هم ساكن روستاي عبدالله آباد در حاشيه كوير دامغان است.

9 خرداد 1390-11:09:33


شهيد گمنامي كه براي مادرش پيغام فرستاد
9 خرداد 1390-11:09:33
منبع: سايت خمول
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبير سايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

پاي حرف هاي مادر شهيدان محمدرضا و حميدرضا منشي زاده مي نشينيم، او كه حرفهاي ناگفته زيبايي درباره فرزندان شهيدش دارد...

همه شنيده ايم كه شهيدان زنده اند و شايد تا كنون ماجراهايي نيز در اين مورد شنيده و يا ديده باشيد. آنچه مي خوانيد نمونه اي از اين ماجراهاي تاريخي است. بهتر است بيشتر از اين حاشيه نرويم و ماجرا را از زبان خانم «شكر اويس قرني» -مادر شهيدان حميدرضا و محمدرضا منشي زاده- پي بگيريم. خانم اويس قرني هنوز هم ساكن روستاي عبدالله آباد در حاشيه كوير دامغان است.

¤¤¤

يك روز پسرم محمد رضا رفت سپاه دامغان و وقتي برگشت گفت: مي خواهم بروم جبهه.

گفتم: الان بابات مريضه. گفت: خداي اينجا و آنجا يكي است و من هر جا باشم، اگر قرار باشد اتفاقي بيفتد، خواهد افتاد. غروب بود. با پدرش و فاميل ها خداحافظي كرد. برخي از فاميل ها مي گفتند نگذار برود، پدرش مريض است. من هم مي گفتم: نه! بالاخره خودم هستم و از شوهرم مراقبت مي كنم.

محمد رضا گفت: تو خيلي مادر خوبي هستي كه به من نمي گويي نرو جبهه.

قبل از رفتنش گفت؛ مادر خواب ديدم وسط اتاق خوابيده ام و ناگهان تبديل به كبوتر شدم و به آسمان رفتم. گفتم: تعبير خوابت خيلي خوب است و ان شاء الله صحيح و سالم برمي گردي.

بعد گفتم؛ خدا رو شكر فرمانده شده اي و اين بار زودتر برمي گردي. محمد رضا در جوابم گفت: اتفاقاً اين بار مسئوليتم خيلي بيشتر است و بايد ديرتر از همه برگردم و تا وقتي حتي يكي از بچه ها در منطقه هست، من نخواهم آمد.

غروب و نزديك اذان بود كه محمد رضا براي آخرين بار به جبهه رفت. چند وقت بعد از عمليات بعضي از همرزمانش آمدند و بعضي هم كه شهيد شده بودند، پيكرشان آمد اما از محمد رضا خبري نشد و هر كس چيزي مي گفت. بعضي ها مي گفتند او را ديده اند و سالم است و بعضي ها هم خبر از شهادتش مي دادند. البته كسي مستقيم به ما چيزي نمي گفت و ما از اين طرف و آن طرف مي شنيديم.

پدرش گفت: من كه پاي رفتن ندارم و نمي توانم بروم شهر خبر بگيرم. تو برو شهر و از سپاه خبري بگير.

چند بار با بچه كوچك رفتم شهر و سراغش را گرفتم اما چيزي نمي گفتند و نااميد برمي گشتم. مي گفتم اگر بچه ام شهيد شده لااقل ساك وسايلش را به من بدهيد. مي گفتند نگران نباش، محمد رضا طوري نشده و سالم است.

يك بار نيمه هاي شب ديدم دلم طاقت نمي آورد. بلند شدم و خودم را با هر زحمتي بود به دامغان رساندم و رفتم تعاون سپاه. چند زن ديگر هم آنجا نشسته بودند و گريه و ناله مي كردند. يكي مي گفت بچه ام اسير شده و آن يكي مي گفت بچه ام شهيد شده است. گفتم؛ پسرم وقتي مي خواست برود گفت ممكن است من شهيد، مفقود، مجروح و يا اسير بشوم. اينها راهشان را خودشان را انتخاب كردند و اگر شهيد هم شده باشند براي ما افتخار است.

خلاصه به اينها دلداري دادم و ساكتشان كردم. در همين حين ديدم دو نفر از پاسدارها با هم صحبت مي كنند و درباره من و محمد رضا حرف مي زنند. شنيدم كه مي گويند روحيه اش خوب است. خلاصه ساك محمد رضا دادند و خدا مي داند ما با چه حالي به روستا برگشتيم. وقتي رسيديم ديديم همه اهل روستا و فاميل در خانه ما جمع شده اند. براي محمد رضا مراسم گرفتيم.

چند وقت بعد حميد رضا آمد و گفت؛ مي خواهد به جبهه برود. گفتم لااقل صبركن سال برادرت را مي كردي. گفت: من بعد از چهلم او مي روم آنقدر در جبهه مي مانم تا جنازه محمد رضا را پيدا كنم و بياورم.

حميد رضا هم راهي جبهه و سال 63 يعني حدود يك سال بعد، مانند برادرش مفقود شد. هر وقت كسي در مي زد مادر منتظر آمدن خبري از حميدرضا و محمدرضا بود. پيكر حميدرضا پس از 10 سال و محمدرضا پس از 13 سال بازگشت. محمد رضا موقع شهادت 21 ساله بود و حميد رضا 17 سال داشت. وقتي پيكر محمدرضا آمد، شكي نداشتم كه اين پيكر خودش است و نشانه‌ها و خواب هايي كه ديدم جاي شك و شبهه اي باقي نمي گذاشت.

حميدرضا سال 73 بازگشت. مادر به همراه پسرش مجيد قبل از تشييع به سپاه دامغان مي روند تا بقاياي پيكر را ببينند. مادر دودل است و مي گويد؛ اين حميدرضا نيست! مجيد مي گويد؛ اين حرف را نگو. خودش است و شناسايي شده است.

ما برگشتيم و به كسي هم چيزي نگفتم. شب در خواب ديدم محمدرضا مي گويد: مادر جان! فرض كن اين هم برادر ماست. برايش مادري كن. من هم گفتم چشم، برايش مادري مي كنم و او برايم با تو و حميدرضا فرقي نمي كند.

اين ماجرا سال ها بين مجيد و مادرش مي ماند و كسي از آن خبردار نمي شود.

پيامي از ورامين سال 1378 پيرزني سيده به نام صديقه جناني در ورامين دچار مشكلي مي شود. يكي از فرزندانش دچار بيماري سختي مي شود. پيرزن براي دعا و زيارت به امام زاده جعفر مي رود و بعد از زيارت امام زاده به سراغ آرامگاه پنج شهيد گمنام در محوطه مي رود و مشغول فاتحه خ


شهيد گمنامي كه براي مادرش پيغام فرستاد

9 خرداد 1390-11:09:33

منبع: سايت خمول

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبير سايت


تصاوير تكميلي:

امتياز:

   1

نسخه قابل چاپ متن مقاله ارسال براي دوستان

 نظرات (0)

نام

پست الكترونيك

عنوان نظر

متن نظر

 

نظرات شما پس از بازبيني و تاييد توسط سايت در قسمت نظرات در همين صفحه به معرض نمايش در خواهد آمد.

امتياز به مطلب: كمتر  بيشتر    

فراخوان
فراخوان شركت در

فراخوان شركت در

نشست هم‌انديشي «دشمن‌شناسي در ادبيات داستاني دفاع مقدس»

نمايش...

فراخوان دعوت به نشست
فراخوان شركت در

فراخوان شركت در

نشست هم‌انديشي «تاب‌آوري دفاع مقدس»

نمايش...

كسر خدمت
اطلاعيه: طرح هاي پژوهشي كسر خدمت

اطلاعيه: طرح هاي پژوهشي كسر خدمت

فرآيند انجام پروژه‌ تحقيقاتي به عنوان بخشي از خدمت سربازي

نمايش...

فراخوان
فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

قابل توجه كليه صاحبنظران، پژوهشگران، مدرسان و صاحبان انديشه

نمايش...


© 1386-1395 کلیه حقوق برای پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس محفوظ است.

نمايش و ارائه‌ي محتواها اعم از مقاله، كتاب و ... الزاماً به معناي ديدگاه بنیاد نمي‌باشد و تنها بيان كننده نظرات شخصي نويسندگان و بوجودآورندگان آنها مي‌باشد. برداشت، نمايش و ارائه كليه‌ي محتواهاي اين وبگاه تنها با ذكر صحيح و كامل منبع و برقراري پيوند مجاز مي‌باشد.

  ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره