كاربر ميهمان چهارشنبه، 26 مهر 1396
 
پايداري - پايگاه اينترنتي پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

صفحه نخست| ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره

جستجو:  

صفحه نخست

اخبار

محتواها

نمايشگاه

جستجو

ویژه نامه های الکترونیکی

● فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

● پژوهشکده مدیریت و سیاست دفاعی دفاع مقدس

● پژوهشکده علوم نظامی و مهندسی دفاع مقدس

● پژوهشکده تاریخ، ادبیات و فرهنگ دفاع مقدس

پايداري - محتواها

نمايش فهرست‌وار

ويژه‌‌نامه فهرستگان


مقالات

اسناد مكتوب

تصاوير

كتاب

اسناد صوتي

اسناد ويدئويي

پايان نامه

پايداري - كاربران

ثبت نام

ورود

صفحه شخصي

ارسال

◊ مقاله

◊ سند مكتوب

◊ تصوير

◊ كتاب

◊ سند صوتي

◊ سند ويديويي

◊ پايان نامه

 



آخرين يادداشت اسماعيل

دلش گرفت. رفت سركوله‌پشتي‌اش، سينه‌اش باز شد. خاك جبهه از آن پخش شد توي هوا. با ميل و اشتياق بو كرد. وسايلش را شروع كرد به درآوردن: قرآن جيبي، حوله،... چند سال گذشته بود؟ وقتي از سركار برگشت، خانه را خلوت يافت. مادر فقط بود كه از خستگي خوابيده بود. برادرش نبود و پدر سركار بود. زخمش بدجوري قديمي شده بود. حالا شده بود يك جانباز شيميايي تمام‌عيار. دلش گرفت. رفت سركوله‌پشتي‌اش، سينه‌اش باز شد.

21 خرداد 1390-09:56:49


آخرين يادداشت اسماعيل
21 خرداد 1390-09:56:49
منبع: سايت تبيان
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبير سايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

دلش گرفت. رفت سركوله‌پشتي‌اش، سينه‌اش باز شد. خاك جبهه از آن پخش شد توي هوا. با ميل و اشتياق بو كرد. وسايلش را شروع كرد به درآوردن: قرآن جيبي، حوله،... چند سال گذشته بود؟

وقتي از سركار برگشت، خانه را خلوت يافت. مادر فقط بود كه از خستگي خوابيده بود. برادرش نبود و پدر سركار بود. زخمش بدجوري قديمي شده بود. حالا شده بود يك جانباز شيميايي تمام‌عيار. دلش گرفت. رفت سركوله‌پشتي‌اش، سينه‌اش باز شد. خاك جبهه از آن پخش شد توي هوا. با ميل و اشتياق بو كرد. وسايلش را شروع كرد به درآوردن: قرآن جيبي، حوله،... چند سال گذشته بود؟ ده سال؟ نه، ده سال كمتر بود. ناگاه نگاهش افتاد به دفترچه يادداشت برادرش كه افتاده بود گوشه اتاق. يعني برادرش راضي بود كه برود سروقت دفترچه‌اش؟ بالاخره هرچه بود ده سال از برادرش بزرگ‌تر بود. يعني يك برادر اين‌قدر بر داداش كوچكش ولايت ندارد؟ بازش كرد و آخرين يادداشت را آورد:

«فكرهاي يك دانشجوي دم كرده دم فارغ‌التحصيلي

دوباره فحشم داد. ولش كن. اشكال نداره. تقصير خودشه كه من نمي‌تونم. من بدبخت فقط كلي فحش خوردم. من چيكار كنم. ترم بعد اگه تموم بشه و بخوام شش ماه بمونم تو خونه. بهتره بزنم پس گردن شيطون و يخته‌يخته درس رو شروع كنم. امروز باد ديروزي نمياد. ديروز باد بدجوري حال مي‌داد. لامصب نمي‌دونم اين سرخر رو بدم دست كي... بهتره برم رشته روان‌شناسي قبول هم كه نشم، طوري نمي‌شه... فقط ترم مهرو مرخصي بگيرم؛ علافي و بعدش سربازي. تازه نمي‌دونم برم سر كار يا نه... نمي‌دونم برم فوق برم دنبال علاقه‌ام. بدبخت بيچاره... حرف بزن ديگه...»

نوشته تمام شد. سرفه‌اي كرد با تمام جان. يكي، دو تا، سه تا،...، هفت تا. تا معده‌اش را سوزش شديدي فراگرفت. ريه‌هايش مي‌خواست دربيايد. اما درنيامد. هنوز جاني برايش باقي مانده بود. كه فهميد مادر بيدار شده:

- اسماعيل برگشتي؟ چه خبر؟

اسماعيل دفتر را بست و گذاشت سرجاي اولش و با خود گفت: «شايد كار اشتباهي كردم. نبايد نوشته‌هاش را مي‌خواندم» و به مادر گفت:

- شما چطوري مادرم؟

و به فكر فرورفت.

دوماه مي‌شد كه اسماعيل شهيد شده بود. بالاخره زخم‌هاي قديمي كار خودشان را كردند. امير با برادرش اسماعيل بدجوري خو كرده بود. نشست و به او فكر كرد. چقدر زود گذشته بود. چقدر زود دوماه شده بود. نفس بلندي كشيد. نگاهش روي كوله‌پشتي اسماعيل ايستاد. اشكش جاري شد. رفت سر كوله‌پشتي. بوي جبهه مي‌داد

* * *

امير كه برگشت، خانه خلوت بود، نه مادر بود نه پدر. به فكرش رسيد پنج شنبه است. رفته‌اند سر مزار اسماعيل؟ نمي‌دانست. دوماه مي‌شد كه اسماعيل شهيد شده بود. بالاخره زخم‌هاي قديمي كار خودشان را كردند. امير با برادرش اسماعيل بدجوري خو كرده بود. نشست و به او فكر كرد. چقدر زود گذشته بود. چقدر زود دوماه شده بود. نفس بلندي كشيد. نگاهش روي كوله‌پشتي اسماعيل ايستاد. اشكش جاري شد. رفت سر كوله‌پشتي. بوي جبهه مي‌داد. به كتاب‌هايش زل زد. كلي كتاب جنگي داشت: رمل‌هاي تشنه، جشن حنابندان، سفر،...

دفترچه يادداشتش را ديد. مي‌توانست برود سرش. اما از اسماعيل كه اجازه نگرفته بود و ديگر هم نمي‌توانست از او اجازه بگيرد. چكار بايد مي‌كرد؟ آخرين صفحه‌اش را آورد:

« امروز كه آمدم خانه مادرم خواب بود. از همان‌ها كه هنگام خستگي پيدا مي‌شوند. رفتم سروقت كوله پشتي‌ام. اما چشمانم افتاد به دفترچه امير. يعني نمي‌خواستم بروم، ولي نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و آخرين صفحه نوشته‌اش را خواندم. بدطوري افتاده است توي انتخاب. گير كرده است براي ادامه مسير زندگي‌اش. هي اين انتخاب راحتي است. راحت راحت. بايد به او بگويم كجا بودي هنگامي كه من تنها بودم و بابا مامان. و تو هم معلوم نبودي در آسمان چندم سير مي‌كردي؟ من مي‌خواستم بروم جبهه، اما از هزار طريق بازم مي‌داشتند و سنگ زير پايم مي‌گذاشتند كه نرو. اما من انتخاب كرده بودم. تسليم نشدم. و الا معلوم نبود چه قدر پشيماني نصيبم مي‌شد...»

قطره‌اي اشك از زير مژه‌ها روي مسير قبلي اشك‌ها روان شد و آرام پايين آمد. دلش براي اسماعيل تنگ شده بود.


آخرين يادداشت اسماعيل

21 خرداد 1390-09:56:49

منبع: سايت تبيان

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبير سايت


تصاوير تكميلي:

امتياز:

   1

نسخه قابل چاپ متن مقاله ارسال براي دوستان

 نظرات (0)

نام

پست الكترونيك

عنوان نظر

متن نظر

 

نظرات شما پس از بازبيني و تاييد توسط سايت در قسمت نظرات در همين صفحه به معرض نمايش در خواهد آمد.

امتياز به مطلب: كمتر  بيشتر    

فراخوان
فراخوان شركت در

فراخوان شركت در

نشست هم‌انديشي «دشمن‌شناسي در ادبيات داستاني دفاع مقدس»

نمايش...

فراخوان دعوت به نشست
فراخوان شركت در

فراخوان شركت در

نشست هم‌انديشي «تاب‌آوري دفاع مقدس»

نمايش...

كسر خدمت
اطلاعيه: طرح هاي پژوهشي كسر خدمت

اطلاعيه: طرح هاي پژوهشي كسر خدمت

فرآيند انجام پروژه‌ تحقيقاتي به عنوان بخشي از خدمت سربازي

نمايش...

فراخوان
فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

قابل توجه كليه صاحبنظران، پژوهشگران، مدرسان و صاحبان انديشه

نمايش...


© 1386-1395 کلیه حقوق برای پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس محفوظ است.

نمايش و ارائه‌ي محتواها اعم از مقاله، كتاب و ... الزاماً به معناي ديدگاه بنیاد نمي‌باشد و تنها بيان كننده نظرات شخصي نويسندگان و بوجودآورندگان آنها مي‌باشد. برداشت، نمايش و ارائه كليه‌ي محتواهاي اين وبگاه تنها با ذكر صحيح و كامل منبع و برقراري پيوند مجاز مي‌باشد.

  ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره