كاربر ميهمان شنبه، 4 آذر 1396
 
پايداري - پايگاه اينترنتي پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

صفحه نخست| ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره

جستجو:  

صفحه نخست

اخبار

محتواها

نمايشگاه

جستجو

● طرح های کسر خدمت سربازی

ویژه نامه های الکترونیکی

● فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

● پژوهشکده مدیریت و سیاست دفاعی دفاع مقدس

● پژوهشکده علوم نظامی و مهندسی دفاع مقدس

● پژوهشکده تاریخ، ادبیات و فرهنگ دفاع مقدس

پايداري - محتواها

نمايش فهرست‌وار

ويژه‌‌نامه فهرستگان


مقالات

اسناد مكتوب

تصاوير

كتاب

اسناد صوتي

اسناد ويدئويي

پايان نامه

پايداري - كاربران

ثبت نام

ورود

صفحه شخصي

ارسال

◊ مقاله

◊ سند مكتوب

◊ تصوير

◊ كتاب

◊ سند صوتي

◊ سند ويديويي

◊ پايان نامه

 



چشماني بسته در مدار جاذبه خاك

خط اول يك خاكريز بلند بود و پشت آن، بچه‌ها سنگرهاي تك‌نفرة حفره روباهي كنده بودند. كار من نگهباني از اذان مغرب تا اذان صبح، تك‌وتنها، توي سنگر كمين بود. عصر كه مي‌شد، حوصله‌ام كه سر مي‌رفت؛ تمام خاكريز را با فرمانده، سركشي مي‌كرديم. نيروي دم‌دستي فرمانده و يك جورهايي آچارفرانسة گردان بودم.

30 آبان 1391-10:17:17


چشماني بسته در مدار جاذبه خاك
30 آبان 1391-10:17:17
منبع: ماهنامه امتداد
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبير سايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

نويسنده : ابوالفضل عبدالحسيني

اين داستان واقعي است

خط اول يك خاكريز بلند بود و پشت آن، بچه‌ها سنگرهاي تك‌نفرة حفره روباهي كنده بودند. كار من نگهباني از اذان مغرب تا اذان صبح، تك‌وتنها، توي سنگر كمين بود. عصر كه مي‌شد، حوصله‌ام كه سر مي‌رفت؛ تمام خاكريز را با فرمانده، سركشي مي‌كرديم. نيروي دم‌دستي فرمانده و يك جورهايي آچارفرانسة گردان بودم.

همه‌جا، با فرمانده بودم. با هم عهد كرده بوديم تا آخر، هركجا كه باشد، روي تخت بيمارستان، يا اسيري؛ حتي تا بهشت باهم باشيم.

در هواي گرم و شرجي تابستان 67، توي شلمچه، خط اول، عمود بر نقطة كمين و در 150متري عراقي‌ها بوديم. از آن‌طرف هم كمين و خط اول عراقي‌ها درست در تراز خط ما بود. خاكريز اول ما رودرروي خاكريز اول عراقي‌ها بود. بچه‌ها شبانه‌روز، به نوبت پشت خاكريز نگهباني مي‌دادند. يكي از بچه‌ها بدجوري مي‌ترسيد. سبزه و بلندقامت بود. 25 سالي سن داشت. ترسش دست خودش نبود. نمي‌توانست پنهانش كند. شده بود زبان‌زد خاص و عام در گردان.

پشت خاكريز از كنارش كه گذشتيم، بهت‌زده شدم. رفته بود روي شانة خاكريز و چند سانت پايين‌تر، توي حفرة روباهي، يك كلاشينكف را توي بغل گرفته بود. هر دو چشمش را هم با يك سربند، محكم بسته بود. با تعجب به فرمانده گفتم: براي چي توي سنگر نگهباني، روبه‌روي عراقي‌ها چشمش را بسته؟

گفت: اين بندة خدا بدجوري مي‌ترسد. صدبار بهش تذكر دادم، برادر من! برو عقب، برو شهرتان، برو خانه، چه‌كارش كنم؟ نمي‌رود ديگر. مي‌گويد من مي‌ترسم. قسم مي‌خورد كه دست خودش نيست. وقتي توي سنگر، گيرم مي‌آورد، مي‌زند زير گريه، التماس و درخواست كه من را نفرست شهر. تسويه‌حسابش را داده‌ام، الآن توي جيبش است. بهش گفته‌ام، هروقت دلت خواست، يواشكي برو، ولي... چه‌كارش كنم؟ مي‌دانم چه‌قدر بچة آرماني، ارزشي و اهل دل است. خيلي پسر خوبي است، با ايمان؛ مثل همة بچه‌ها. فقط فرقش اين است كه مي‌ترسد؛ مي‌بيني كه. خودش را بدجوري تابلو كرده. همه فهميده‌اند، كلي بهش متلك مي‌گويند. به بچه‌ها گفته‌ام، هركي بهش چپ نگاه كند، تسويه‌حسابش را مي‌دهم زير بغلش. متلك موقوف! خيلي خجالت مي‌كشد، ولي مي‌گويد، من دلم با جبهه است، كنده نمي‌شود، فقط مي‌ترسم.

گفتم: خُب! بگذار توي سنگر بماند، نگذارش پست نگهباني. بگذار امدادگر شود. همين‌طور برّوبر نگاهش مي‌كردم، جل‌الخالق! اين مدلي‌اش را ديگر در جبهه نديده بودم. فرمانده خنديد و رفت طرفش. دو انگشتش را گذاشت روي لبش و بهم فهماند كه هيس! يك‌مرتبه زدش زير بغل و انداختش آن‌طرف خاكريز، روبه‌روي عراقي‌ها. دلم هرّي ريخت، هول كردم. دو، سه ثانيه بعد، عراقي‌ها خاكريز را به رگبار بستند. حالا نزن، كي بزن. او هم چنگ مي‌زد به خاك، جيغ مي‌زد و هوار مي‌كشيد. فرمانده پريد، من هم تند و تيز پريدم روي شانة خاكريز و دستم را دراز كردم. گلوله از بغل گوشم رد شد. دوتايي دستش را گرفتيم و سريع آورديمش روي شانة خاكريز. روي زمين پهن شد؛ مثل نعش پروانه‌اي روي سطح آب. چهره‌اش لمس و كبود شده بود. گفتم: نگاهش كن! تمام كرد.

فرمانده خنديد و گفت: اصلاً اين بندة خدا جايي‌اش خوني شده؟

بلندش كرد، شل شد و افتاد. فرمانده ترسيد، سريع برش گرداند به پشت. او هم تند برگشت. اول فكر كرديم كه واقعا تير خورده توي كمرش، ولي هيچي نبود، الكي دادوبي‌داد راه انداخته بود.

فرمانده گفت: بلند شو ببينم! داشتي از ترس سكته را مي‌زدي‌. عجب فيلمي هستي‌ها!

خنديد، از جايش بلند شد و نشست. گفت: من و ترس؟

گفتم: آره! تو كه تير نخورده‌اي، پس اين آخ و هوار چي بود مرد حسابي؟ نترسيدي؟ نزديك بود غزل خداحافظي را چشم‌بسته بخواني! خانه‌خراب! كي توي سنگر نگهباني، با چشم بسته نگهباني مي‌دهد، آن هم در صد متري دشمن؟

تكاني به خودش داد، بلند شد و ايستاد. كلاشينكفش را برداشت. سرخ و لبو شده بود. خطر از بيخ گوشش رد شده بود. يك قرآن كوچك از توي جيبش درآورد و نشست توي حفرة پشت خاكريز. فرمانده گفت: بريم! بگذار با خودش حال كند و تنها باشد. گمانم ديگر ترسش ريخته باشد.

گفتم باباي صاحب بچه را درآوردي. من هم بودم، ترسم مي‌ريخت.

خنديد. باهم رفتيم انتهاي خاكريز. يك ساعت بعد برگشتيم. از كنارش كه رد شديم، رفته بود بالا، روي شانة خاكريز و عراقي‌ها را ديد مي‌زد. نگاهش كرديم. لبخندي رضايتمندانه زد و گفت: اين فرمانده ما هم عجب شوخي‌هايي بلد است‌ها!

گفتم: حالا آن بالا چه مي‌كني مرد؟ بيا پايين! نه به آن چشم‌ بسته، نه به اين كله شقي‌ات. خوب هم فيلم مي‌آيي‌ها!

زد زير خنده. راه افتاديم، او هم دنبال ما راه افتاد. صبح چهارم خرداد، دشمن با خمپاره، گلوله و كاتيوشا شلمچه را شخم زد. وجب‌به‌وجب مي‌كوبيد. هرلحظه گلوله مي‌آمد. تو گويي يك لشكر زرهي پياده و سوا


چشماني بسته در مدار جاذبه خاك

30 آبان 1391-10:17:17

منبع: ماهنامه امتداد

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبير سايت


تصاوير تكميلي:

امتياز:

   1

نسخه قابل چاپ متن مقاله ارسال براي دوستان

 نظرات (0)

نام

پست الكترونيك

عنوان نظر

متن نظر

 

نظرات شما پس از بازبيني و تاييد توسط سايت در قسمت نظرات در همين صفحه به معرض نمايش در خواهد آمد.

امتياز به مطلب: كمتر  بيشتر    

فراخوان
فراخوان شركت در

فراخوان شركت در

نشست هم‌انديشي «دشمن‌شناسي در ادبيات داستاني دفاع مقدس»

نمايش...

فراخوان دعوت به نشست
فراخوان شركت در

فراخوان شركت در

نشست هم‌انديشي «تاب‌آوري دفاع مقدس»

نمايش...

كسر خدمت
اطلاعيه: طرح هاي پژوهشي كسر خدمت

اطلاعيه: طرح هاي پژوهشي كسر خدمت

فرآيند انجام پروژه‌ تحقيقاتي به عنوان بخشي از خدمت سربازي

نمايش...

فراخوان
فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

قابل توجه كليه صاحبنظران، پژوهشگران، مدرسان و صاحبان انديشه

نمايش...


© 1386-1395 کلیه حقوق برای پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس محفوظ است.

نمايش و ارائه‌ي محتواها اعم از مقاله، كتاب و ... الزاماً به معناي ديدگاه بنیاد نمي‌باشد و تنها بيان كننده نظرات شخصي نويسندگان و بوجودآورندگان آنها مي‌باشد. برداشت، نمايش و ارائه كليه‌ي محتواهاي اين وبگاه تنها با ذكر صحيح و كامل منبع و برقراري پيوند مجاز مي‌باشد.

  ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره