كاربر ميهمان جمعه، 25 آبان 1397
 
پايداري - پايگاه اينترنتي پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

صفحه نخست| ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره

جستجو:  

صفحه نخست

اخبار

محتواها

نمايشگاه

جستجو

● طرح های کسر خدمت سربازی

ویژه نامه های الکترونیکی

● فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

● پژوهشکده مدیریت و سیاست دفاعی دفاع مقدس

● پژوهشکده علوم نظامی و مهندسی دفاع مقدس

● پژوهشکده تاریخ، ادبیات و فرهنگ دفاع مقدس

پايداري - محتواها

نمايش فهرست‌وار

ويژه‌‌نامه فهرستگان


مقالات

اسناد مكتوب

تصاوير

كتاب

اسناد صوتي

اسناد ويدئويي

پايان نامه

پايداري - كاربران

ثبت نام

ورود

صفحه شخصي

ارسال

◊ مقاله

◊ سند مكتوب

◊ تصوير

◊ كتاب

◊ سند صوتي

◊ سند ويديويي

◊ پايان نامه

 



مسلط به زبان عربي/ شوخي هاي جبهه

ساعت هاي 1 و 2 نيمه شب بود كه در ميان همهمه و شليك توپ و تانك و مسلسل و آرپي چي و غرش هواپيماهاي دشمن در عمليات بزرگ كربلاي 5 ، فرمانده تخريب بعد از چندين بار صدا زدن اسم من ، بالاخره پيدايم كرد و گفت : حميد هرچه سريعتر اين اسرا را به عقب ببر و تحويل كمپ اسرا بده . سريع آماده شدم.

26 بهمن 1391-09:41:38


مسلط به زبان عربي/ شوخي هاي جبهه
26 بهمن 1391-09:41:38
منبع: سايت تبيان
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبير سايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

خنديدن و خنداندن در جبهه ها رواج بود و در اسارت كيميايي بود و اينك آنچه مي آيد خاطراتي است از شوخ طبعي ها در دوران دفاع مقدس و در زمان اسارت ....

لا اضحك

ساعت هاي 1 و 2 نيمه شب بود كه در ميان همهمه و شليك توپ و تانك و مسلسل و آرپي چي و غرش هواپيماهاي دشمن در عمليات بزرگ كربلاي 5 ، فرمانده تخريب بعد از چندين بار صدا زدن اسم من ، بالاخره پيدايم كرد و گفت : حميد هرچه سريعتر اين اسرا را به عقب ببر و تحويل كمپ اسرا بده . سريع آماده شدم.

سي و دو نفر اسير عراقي كه بيشترشان مجروح بودند ، سوار بر پشت دو دستگاه خودروي تويوتا شدند و من با يك قبضه كلاش تاشو با نشستن بر پنجره خودرو دستور حركت خودروها را به سمت كمپ اسرا صادر كردم مسافتي طي نكرده بوديم كه متوجه شدم چند اسير عراقي به من نگريسته و اسمم را صدا زده و با هم ميخندند. اول تعجب كردم كه اينها اسم مرا از كجا ميدانند . زود به خاطر آوردم صدا زدن هاي فرمانده مان را كه به دنبال من ميگشت و عراقيها نيز ياد گرفته بودند . من با 18 سال سني كه داشتم از لحاظ سن و هيكل از همه آنها كوچكتر بودم. بگي نگي كمي ترس برم داشت . گفتم نكند در اين نيمه شب ، اسرا با هم يكي شوند و من و راننده بي سلاح را بكشند و فرار كنند.

دنبال واژه اي گشتم كه به زبان عربي معناي نخنديد يا ساكت باشيد ، بدهد . كلمه « ضحك » به خاطرم آمد كه به معناي خنده بود. با خودم گفتم : خوب اگر به عربي بگويم نخنديد ، آنها مي ترسند و ساكت مي شوند . لذا با تحكم و بلند داد زدم «لا اضحك». با گفتن اين حرف علاوه بر چند نفري كه مي خنديدند ، بقيه هم كه ساكت بودند شروع به خنده كردند . چند بار ديگر «لا اضحك» را تكرار كردم ولي توفيري نكرد.

سكوت كردم و خودم نيز همصدا با آنها شروع به خنده كردم. چند كيلومتري كه طي كرديم به كمپ اسراي عراقي رسيديم و بعد از تحويل دادن 32 اسير به مسئولين كمپ ، دوباره با همان خودروها به خط مقدم برگشتيم . در خط مقدم به داخل سنگرمان كه بچه هاي تخريب حضور داشتند رفتم و بعد از چاق سلامتي قضيه را برايشان تعريف كردم. بعد از تعريف ماجرا ، دو سه نفر از برادران همسنگر كه دانشجويان دانشگاه امام صادق (ع) بودند و به زبان عربي نيز تسلط داشتند ، شروع به خنده كردند و گفتند فلاني مي داني به آنها چه مي گفتي كه آنها بيشتر مي خنديدند تو به عربي به آنها مي گفتي « لا اضحك » كه معني آن مي شود « من نميخندم» و براي اينكه به آنها بگويي نخند يا نخنديد ، بايد مي گفتي « لا تضحك » ................. آنجا بود كه به راز خنده عراقيها پي بردم.

يكي از بچّه‌ها، به خيال خودش مي ‌خواست با نماينده‌ ي صليب سرخ كه آن روز در اردوگاه بود، مزاحي كرده باشد.

پشت در مخفي شد و همين ‌كه صليبي مي خواست وارد آسايشگاه شود، از جلويش درآمد و بلند گفت: پخ

بنده‌ ي خدا در جا غش كرد و دراز به دراز افتاد كفِ آسايشگاه.

هول هولكي آب آورديم، زديم به صورتش و آب قندي به خوردش داديم تا كم ‌كم حال آمد. بعد هم كلّي ازش معذرت خواهي كرديم و قضيه به خير و خوشي تمام شد.

شوخي با نماينده صليب سرخ

يكي از بچّه‌ها، به خيال خودش مي ‌خواست با نماينده‌ ي صليب سرخ كه آن روز در اردوگاه بود، مزاحي كرده باشد.

پشت در مخفي شد و همين ‌كه صليبي مي خواست وارد آسايشگاه شود، از جلويش درآمد و بلند گفت: پخ

بنده‌ ي خدا در جا غش كرد و دراز به دراز افتاد كفِ آسايشگاه.

هول هولكي آب آورديم، زديم به صورتش و آب قندي به خوردش داديم تا كم ‌كم حال آمد. بعد هم كلّي ازش معذرت خواهي كرديم و قضيه به خير و خوشي تمام شد.


مسلط به زبان عربي/ شوخي هاي جبهه

26 بهمن 1391-09:41:38

منبع: سايت تبيان

پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

فرستنده: دبير سايت


تصاوير تكميلي:

امتياز:

   1

نسخه قابل چاپ متن مقاله ارسال براي دوستان

 نظرات (0)

نام

پست الكترونيك

عنوان نظر

متن نظر

 

نظرات شما پس از بازبيني و تاييد توسط سايت در قسمت نظرات در همين صفحه به معرض نمايش در خواهد آمد.

امتياز به مطلب: كمتر  بيشتر    
امروز

سالروزشهداي پاسدارسوسنگرد
عمليات نامنظم ظفر 3 ،در منطقه دربندي خان عراق در جنوب استان سليمانيه عراق وبخش سنگاوا ازاستان كركوك


همايش ملي علوم و معارف دفاع مقدس در آموزش و پروش
در همايش همايش ملي علوم و معارف دفاع مقدس در آموزش و پروش:

در همايش همايش ملي علوم و معارف دفاع مقدس در آموزش و پروش:

انعقاد تفاهنامه بين ستاد كل نيروهاي مسلح و وزارت آموزش و پرورش

نمايش...

ويژه
باز نگاهي به جنگ (بخش ۵)

باز نگاهي به جنگ (بخش ۵)

سرتيپ دوم بازنشسته پاسدار دكتر محمدعلي باراني

نمايش...

فراخوان
فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

فراخوان مقاله جهت فصلنامه مطالعات دفاع مقدس

قابل توجه كليه صاحبنظران، پژوهشگران، مدرسان و صاحبان انديشه

نمايش...


© 1386-1395 کلیه حقوق برای پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس محفوظ است.

نمايش و ارائه‌ي محتواها اعم از مقاله، كتاب و ... الزاماً به معناي ديدگاه بنیاد نمي‌باشد و تنها بيان كننده نظرات شخصي نويسندگان و بوجودآورندگان آنها مي‌باشد. برداشت، نمايش و ارائه كليه‌ي محتواهاي اين وبگاه تنها با ذكر صحيح و كامل منبع و برقراري پيوند مجاز مي‌باشد.

  ورود | ثبت نام | ارسال | اخبار | محتوا | تماس با ما | درباره